|
صفحه 1 از 7 هنگامی که از رمانِ زنانه سخن میگوییم، رمانی را در نظر داریم که هم توسطِ یک زن نوشته شده است، هم شخصیتِ اصلیی آن یک زن است. چنین تعریفی، البته، نه جامع است، نه مانع. تنها یک توافق است؛ برپاییی یک چهارچوب برای نگاه به چند رمان از زاویهای خاص.
ما گمان میکنیم بر مبنای دو نوع نگرش به هستی دو نوع رمان زنانهی فارسی آفریده میشود. میخواهیم به جستوجوی عناصر مشترکِ این دو نوع رمان برویم. رمانهایی را که به آنها سرخواهیم زد، شماره کنیم: قصه زندگی، نوشتهی ستاره نصیریان، یلدا و رهایی، نوشتهی مهکامه رحیمزاده، چنارِ دالبِتی، نوشتهی منصوره شریفزاده، دیانا که بود، نوشتهی زهرا زواریان، انگار گفته بودی لیلی، نوشتهی سپیده شاملو، پرندة من، نوشتهی فریبا وفی، آسمان خالی نیست، نوشتهی شیوا ارسطویی، چه کسی باور میکند رستم، نوشتهی روحانگیز شریفیان.
در میانِ این هشت رمان، چهار رمانِ قصه زندگی، یلدا و رهایی، چنارِ دالبِتی، دیانا که بود را در یک گروه قرار میدهیم و چهار رمانِ انگار گفته بودی لیلی، پرندة من، آسمان خالی نیست، چه کسی باور میکند رستم را در گروهی دیگر. گروه اول را یادِ کودکِ دور میخوانیم؛ گروه دوم را در ترافیکِ تجدد. نخست خلاصهای از این هشت رمان به دست دهیم.
1
قصه زندگی ماجرای زندهگیی دختری از خانوادهای متوسط را دستمایه قرار میدهد. دختر به مرد فقیری دل میبازد، با او ازدواج میکند، به خانهی او و مادرش میرود. مرد با فقر دستوپنجه نرم میکند، شغلاش را از دست میدهد، با موتورسیکلت با مردی تصادف میکند، به زندان میافتد، در زندان معتاد میشود. زنِ جوان تصمیم میگیرد روی پای خود بایستد. نزد یک استاد بازنشستهی دانشگاه و همسرش کاری پیدا میکند، با یاریی آنها به دانشگاه میرود، فارغالتحصیل میشود، شوهرش در زندان میمیرد، با مردِ تحصیلکردهای ازدواج میکند.
یلدا و رهایی ماجرای زندهگیی دختری بیستو دو ساله را دستمایه قرار میدهد. یلدا در روزهای نوجوانی پدرش را از دست داده است. پدر از خانوادهای زحمتکش بوده است و مخالف رژیمِ محمدرضا شاه پهلوی. مادر یلدا زنی شهوتران و بیفرهنگ است که پس از مرگِ پدر یلدا با مردی ثروتمند ازدواج کرده است. داییی یلدا سرمایهداری خودفروخته است که دلاش میخواهد یلدا با تنها پسرش که در کانادا زندهگی میکند، ازدواج کند. یلدا که از محیطِ خانه سخت رنج میبرد، به یاریی یکی از آشنایاناش، در مطبِ پزشکِ روشنفکر، موقر و میانسالی به عنوان منشی استخدام میشود. پزشک راه یلدا به سوی محافلِ فرهنگی، سیاسیی مخالف رژیم محمدرضاه شاه پهلوی را باز میکند. یلدا به پزشک دل میبندد، پزشک اما، به خاطرِ اینکه زندهگیی یلدا آشفته نشود، شهرِ خویش را ترک میکند.
چنارِ دالبِتی ماجرای زندهگیی دخترِ جوانی را دستمایه قرار میدهد که در دورانِ حکومتِ محمدرضا شاهِ پهلوی به یک چریکِ جوان دل بسته است. پدرِ دختر سرمایهداری معتبر است، مادرش در بستر بیماریای غیرِقابلِ علاج افتاده است. چریکِ جوان به خانهی تیمی پناه برده است، دختر جوان از فراقِ معشوق سرگردان و ویران است. مبارزات مردم علیه رژیمِ محمدرضا شاه پهلوی اوج میگیرد، یکی از دوستانِ مردِ جوان کشته میشود، مادر دختر میمیرد، رژیم به سقوط نزدیک میشود.
دیانا که بود ماجرای زندهگیی یک استادِ نقاشی را دستمایه قرار میدهد. استاد مسلمان معتقدی است. در دوران محمدرضا شاهِ پهلوی علیه رژیم حاکم مبارزه کرده است، اما اینک، در دورانِ جمهوریی اسلامی، جهانِ هنر را برگزیده است. استاد در حال کشیدن تصویر زنی است. هنوز چشم و لب تصویر تکمیل نشده است. همسر استاد زنی سطحی است که از شانِ هنر چیزی نمیداند. روزی دختر استاد از پدر میخواهد که یکی از معلمانِ او را که هم نقاشی میکند و هم رمانی نوشته است، ملاقات کند. مرد عکس معلم را میبیند و او را سخت آشنا مییابد. سرانجام رمانِ معلم را میخواند، نقاشیهای او را میبیند، پریشانی پشتِ سر میگذارد و تصویر زنی که چشم و لب ندارد را تکمیل میکند.
انگار گفته بودی لیلی ماجرای زندهگیی زنی را دستمایه قرار میدهد که همسرش در جریان جنگ ایران و عراق بر اثر بمباران شهرها کشته شده است. زن در یک تکگوییی طولانی هم یاد روزهای گذشته را زنده میکند، هم از اکنون سخن میگوید. او به همراهِ دو فرزندش تنهاییی غریبی را تجربه میکند. پسرش مشغولِ ادامهی تحصیل در رشتهی روانشناسی است و خواهرِ همسرش با مردی، که رهبرِ یک گروه عرفانی است، زندهگی میکند. مرد فریبکاری بیش نیست.
پرندة من ماجرای زندهگیی زنی جوان را دستمایه قرار میدهد که در آپارتمانی کوچک، در یک محلهی فقیرنشین، به همراه همسر و فرزنداناش، زندهگی میکند. زن به آرزوهای کوچک خویش میاندیشد، همسر او اما، در آرزوی تحقق رویاهای غیرقابل تحقق، بیقرار است. سرانجام مرد برای کار به باکو میرود و زن به همراه فرزنداناش تنهاییای عمیق را تجربه میکند.
آسمان خالی نیست ماجرای زندهگیی زن نویسندهای را دستمایه قرار میدهد که از تهران به همدان آمده است تا ماجرای زندهگیی عمهی خویش، ناهید، را بنویسد. ناهید زنی شورشی و مطرود بوده است. در روند روایتِ زندهگیی عمهی زن نویسنده، ما ماجرای زندهگیی خود او، ماجرای زندهگیی پدرش ، ماجرای زندهگیی دو نسل را میخوانیم.
چه کسی باور میکند رستم ماجرای زندهگیی زنی میانسال را دستمایه قرار میدهد. زن به اتفاق همسر و تنها دخترش در انگلستان زندهگی میکند. بقیهی اعضای خانوادهی او در ایران زندهگی میکنند: پدرش، مادرش، خواهرش، خالههایش و دوستاناش. در میان همه کسانی که پشتِ سر گذاشته است اما، هیچ کس به اندازه ی رستم، کودکی که پدرش در دورانِ کودکیی او از ده به تهران آورده است، برای او عزیز نیست. همهی رمانِ چه کسی باور میکند رستم خطاب به رستم نوشته شده است. رستم مرده است اما، یاد او باقی است. خلاصهی هشت رمان را بگذاریم، تکههایی از رمانها را، به جستوجوی عناصر اصلیی دو گروه رمانِ خویش، بخوانیم.
|