header image
 
تابستان ۶۷ (ويژه نامه) چاپ
تحریریه آرش   
رفتن به
تابستان ۶۷ (ويژه نامه)
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11

"در د فاع از رفیق اسیرم شهید اکبر صمیمی

د وران اسارت و زندان ، دورانی به یاد ماندنی و پر خاطره است اگر چه این خاطره ها سراسر تلخ و رنج و عذاب هم هست .
در سال 61 در اثر یکی از دام های پلیسی پاسداران و اکیپ های ضربت دادستانی ضد انقلاب اوین به آن زندان منتقل شدم .
مدتی حدود یکماه در راهرو دادستانی اوین چشم بسته بودم و وقتی چشم گشودم در اطاق 5 بالای بند 2 در بند بودم. اتاق ما تنها اتاق آن بند بود که تعداد زندانیان آن زیر 100 نفر بود  شاید بخاطر آنکه تقریبا ضریب سنی افراد آن بیشتر از اطاق های دیگر بود ، یا شاید چون حدودا 10 نفر از بچه های سابقه دار زمان شاه در این اطاق بودند و شاید به این علت که بچه های عملیاتی حدودا 10 نفر آن در این اتاق بودند و شاید ....
اتاق ما حدودا 90 تا 100 نفر زندانی داشت ، حدودا 10 نفر عملیاتی های مجاهدین حدودا 10 نفر بچه های سابقه دار  و 40 نفر از هواداران مجاهدین و 10 نفر از بچه های اقلیت و راه کارگر10 نفر توده ای و اکثریت و 10 نفر بچه های کرد  و چند نفر خط 3 و چند نفر بچه های غیر تشکیلاتی  و چند نفر از بچه های گروه اشرف دهقانی.
من به علت شرایط خاص خود چند روز با دقت اتاق را زیر نظر داشتم و شاید آنها هم با شرایط ویژه من مثل خودم مرا زیر کنترل داشتند تابالاخره 2 روز بعد یک جوان مجاهد که حدودا 19 سال داشت به نزد من آمد و وضعیت اتاق را برایم تشر یح کرد و چون در روز اول  ورود خودم  وضعیت خود را به بچه ها گفته بودم و علل دستگیری خودم را توضیح داده بودم آنها وضعیت کل بچه ها را تک تک برایم گفتند و تقریبا همه بچه هاي اتاق از وضع یکدیگر آگاه شدیم .
از معدود بچه های پخته و قابل اعتماد برای من عزیزی از رفقای قدیم زندان اهواز که من او را اسماً در رابطه با بچه های خوزستان شناختم و او هم من را شناخت و پس از آن یکدیگر را در آغوش گرفتیم .او از وضعیت من جویا شد و من گفتم که از بد حادثه من به زندان اوین آمده ام و من بدون دلیل و مدرک بازداشت و فقط بخاطر شناخت یک پاسدار از سوابق من مرا به زندان اوین منتقل نموده اند و رفیق خوبم هم اینگونه خود را معرفی نمود ، من اکبر صمیمی از تشکیلات اقلیت خوزستان ، اتهام اولیه دستگیری به خاطر ماشین خود و سپس همسرم بازداشت شده ایم و در پی آن به وسیله عناصر تسلیم شده تشکیلات مدارک تازه ای برایم رو کرده اند و اکنون منتظر دادگاه هستم . اکبر برایم از شرایط وحشتناک بازجویي‌ها گفت و از بازجویش برایم گفت ،برایم از کینه عناصر دادستا نی اوین نسبت به کمونیستها ی مومن گفت ، برایم تعریف کرد که او را بر سر قرارهای لو رفته و درب منازل رفقای لو رفته می بردند و به آنها می گویند که من آنها را لو داده ام و مرا نشان خانواده ها میدهند و ...
اما رفتار این رفیق در حدود سه ماهی که در اتاق ما بود را اینگونه می توانم بازگو کنم: تقریباً اتاق بوسیله 5 نفر که شامل من ، اکبر صمیمی و یک رفیق دیگر و دو نفر از مجاهدین اداره می‌شد و مسئول روابط در این مدت یکی از ما 5 نفر بودیم که به نوبت عوض میشد . اکبر صمیمی در رفتار با ما پر از محبت و عاطفه و بردبار و همراه و هم رای بود و نسبت به پلیس دلی پر از کینه و نفرت  و بغض داشت ، او موضع گیریهایش در برابر پلیس خیلی پر از نفرت بود بطوریکه اولین روزی که ایشان مسئول برخورد با پلیس شد چنان برخورد کرد که ما ناچار شدیم از او رفع مسئولیت نمائیم زیرا برای وضع اتاق مناسب نبود ،بچه ها در همان روز عجولانه او را بر کنار کردند ، چون رفتار او با پلیس پرخاشگرانه و تند بود و امکان هر نوع مدارا را غیر ممکن می کرد و من ناچار شدم در تمام این مدت نوبت اکبر هم خودم مسئول بشوم.در مسایل دیگر شخصیتی مفید و با ارزش بود ، مسئولیت تلویزیون یا اجرای نمایش های آموزشی برای بچه‌هاي تازه وارد و خیلی جوان و بی تجربه جهت معرفی رفتار و اعمال بازجوها از جمله گرفتن دادگاه و اجرای حکم و تخلیه اطلاعات را بامن و دو نفر دیگر از بچه‌ها بخوبی اداره می کرد.اجرای برنامه های شعر خوانی که معمولا پر طرفدار بود و در نهایت با خواندن چند سرود و آهنگ ختم میشد و آهنگهائی از قبیل "نازنین مریم"،"مرا ببوس" یا الهه ناز و از خون جوانان وطن در این برنامه ها اجراء میشد که اکبر با صدای گرم خود در خواندن "نازنین مریم" به جمع گرمی و نشاط میداد و گرامی باد خاطره آن جوان مجاهد که با سوت تمام آهنگها را موزیکال می کرد و یکی دیگر از همسایه های منزل شهید ابراهیم ذاکری که با لپ خود برایمان تنبک میزد همه چیز در اتاق ما به شکلی عالی پیش می رفت و ما زندان اوین را باتمام سختیهای آن با تدبیر قابل تحمل کرده بودیم به جز مسئله غذا ، زیرا غذای اتاق ما غذای 20 نفر بود که حدودا 90 نفر باید می خوردند و این خیلی فشار به بچه ها می آورد چون چند نفر هم کمی شکم باره بودند و باید به قدر کفایت می خوردند و ما آنها را رعایت می کردیم.مورد دیگر در یک اتاق حدودا 6 در 6 و شاید کمتر حدود 90 و چند نفر باید زندگی می کردند و این هم یکی از دشواریها بود که چند مسئله و مشکل بوجود آورد که نمی توانم باز گو کنم در تمام این مشکلات اکبر صمیمی صمیمانه تلاش می کرد و به جمع روحیه جسارت و نفرت نسبت به زندانبان را میدادو در نگاهش کینه و نفرت نسبت به جنایتکاران دادستانی ضد انقلاب موج می زد .
زمان در این شرایط نسبتا راحت تر می گذشت و کم بیش هم در جریان کار یکدیگر بودیم تا یک روز اکبر خبر از ملاقات داده شده با همسرش را به من داد و من که تازه ملاقات داشتم برای آنکه روحیه همسر رفیقم خراب نشود از اکبر خواهش کردم لباسهای خیلی کثیف و پاره خود را عوض کند و او با اصرار من و چند نفر این کار را کرد و پس از ملاقات می گفت "اعظم " به نظر م اسم همسرش بود ... باعث نگرانی اکبر بود و ما سعی کردیم از اهمیت این موضوع کاسته و نگذاریم رفیق نگران باشد ولی چند جریان اوضاع را در اطاق ما دگرگون کرد. اطاق ما از مورد اطاقهایی بود که پاسدارها می گفتند ، شما تنها اتاقی هستید که  نصف آن حسینيه نمی آیند و ما سعی می کردیم برای آن توجیهی بسازیم ولی برای استحکام روحیه بچه ها این وضع لازم بود تا یک شب لاجوردی به لب اتاق آمد و گفت همه بدون استثناء باید به حسینیه امشب بیآ ئید و همه تقریبا رفتند به جز سه نفر که من و اکبر و یک جوان افسر وظیفه مجاهد حاظر به رفتن نشدیم و لاجوردی آمد و ما بهانه کردیم که وضعیت خوبی از نظر سلامت نداریم و لاجوردی گفت من با ماشین خودم شما را به حسینیه می برم و با پیکان ما را تا پای درب حسینیه بردند و چند روز بعد بود که اکبر صمیمی را مجددا به بند 209منتقل کردند و پس از آن... ضمنا روزی که لاجوردی درب اتاق آمد گفت بندها را می خواهیم عوض کنیم و لانه زنبور شما هم باید بهم بخورد و این حرف ما را کمی نگران کرد وپس از 10 روز ما را به بند آموزشگاه منتقل کردند و اکبر و یک نفراز بچه های مجاهدین را به بند 3000و209بردند ، فراموش نمی کنم در روز وداع با هم بندان یکی از بچه های بند بنام فرخ که اهل شمال بود و به اتهام راه کارگر آمده بود گفت بچه ها ما اغلب ، اتهامی نداریم و اگر گفتند فرخ یا فلانی ... مرده، بدانید که ما فقط از گرسنگی مرده ایم و نه هیچ دلیل دیگر...
زندان اوین در سال های 60تا67شاید جهنمی ترین زندانهای تاریخ معاصر می باشد و خاطره های من با رفیق رشید و قهرمانم کم نیست .او عشق بی حد خود را نسبت به آرمانهایش اصلا و ابدا کتمان نمی کرد ، کینه و نفرت او نسبت به پلیس زندان و پاسداران دادستانی اوین نشانه بارز او در عهد و پیمان با راه و عهد خود با مردمش بود. او با شرافتی مثال زدنی که من کمتر کسی را در آن دوران دیدم انزجار خود را به ارتجاع نشان میداد و هر گز هر نوع مماشات را برای خود روا نمی دانست ،من همیشه از شرافت و پایمردی او برای همه می گفتم ولی در خارج از کشور که آمدم شنیدم که بخشی از دوستان این رفیق قهرمان اورا "خائن" دانسته اند .
از نظر من برای یک مبارز سه اصل باید رعایت شود 1-پای بنداصول و آرمانهای اعتقادی 2- حفظ رعایت و مقررات تشکیلاتی پذیرفته شده3-در خدمت دشمن قرار نگرفتن . به نظر من اصل اول و سوم را اکبر بخوبی و شرافتمندانه دارا بود و اصل دوم را من چون با او روابط تشکیلاتی نداشته ام نمی توانم نظر بدهم... اما به افرادی یا عزیزانی که اتهام خائن را به این مبارز خستگی ناپذیر زده اند باید بگویم : شما بدریا رفته اید و هنوز قوزک پای تان تر نشده ، عزیزان بهتر است از به دریا رفته ها مصیبت طوفان را بپرسید و عجولانه و دن کیشوت وار در غربت گزاف نگوئید... که شاملو عزیز می گوید
                   و داوری آن سوی در نشسته
                       بی رادی شوم قاضیان
                          ذاتش درایت و انصاف
                               هیاتش ،زمان ....

شاید این آقایان اگر یک دهم آن رنج ها و بلا ها که به سر این جوان برومند آمد را دیده بودند هرگز این گزاف ها را نمی گفتند، عزیزان شاید شما نمی دانید در زندانهای جمهوری اسلامی چه گذشته و شاید شما عافیت بیش از حد در اروپا ، توان تجسم آن زندانها و مشقتها را برایتان مشکل نموده است ، به شرف تمام انسانها سوگند در تمام مدت که با این جوان رشید و برومند بودم یک ذره مماشات ، افسردگی ،سرخوردگی و یاس در این جوان ندیدم . او شرافتمندانه تا به آخر بر عهد و پیمان خود پای فشرد و از مرگ نهراسید ، چگونه می توان او را با کلمه خائن لجن مال کرد ،مگر بخواهیم راه مبارزه را مسدود کنیم که بدا بحال کسانی که به این راه گام بگذارند. جای دارد آن دوستان به خود آیند و با انتقاد از خود خاطره جاوید این قهرمان را گرامی داشته که قاضی در آن سوی در به داور ایستاده... بکوشیم صف جان بازان و مبارزان را از صف عافیت جویان جدا کرده و خاطره این مبارزان را که در گودال پر خون زندانهای جمهوری اسلامی جان باختند گرامی داشته که این حداقل وظیفه است واین که در اینجا دور از معرکه نشستن و تنها قاضی رفتن به نظر اگر جنایت آمیز نباشد حماقت بار حتما هست . فراموش نمی کنم روزی از روزها در آن سال وحشت و خفقان خبر اعدام 5 نفر از بچه های مجاهد اتاق را آوردند و من در مراسم آن روز شعر آرش کمانگیر را خواندم رفیق عزیزم یارشفیقم اکبر صمیمی چشمانش پر اشک بود
پس از آن بود که اکبر برایم گفت به احتمال زیاد اعدام خواهد شد و گفت هرگز از مرگ هراسی ندارد...دوستان بکوشید شرف و فداکاری عزیزانمان را کم رنگ نکنیم که عذاب وجدان گریبانمان را خواهد گرفت که
من از بیگانگان هرگزننالم                  
که هرچه کرد بامن آشنا کرد "                  
                                                                             آ _ الف ، پاریس2003

 


مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.