|
صفحه 8 از 11
پیوست ها سند شمارهء یک : بر گرفته از "سلسله بحثهای دورنی (4)"،از انتشارات سازمان چریکهای فدائی خلق ایران ، مورخ24 آذرماه 1364، سعید ( حماد شیبانی)، صفحه 66 :
"برای نمونه شهید محمودی که به عنوان مسئول کمیته تشکیلاتی خوزستان در پلنوم سال 61 شرکت داشت ، این حقیقت را فاش نمود که برخوردها و انتقادات متعدد و مستدل رفقای تشکیلات منطقه نسبت به وضعیت اکبر ، از سوی مرکزیت مطلقا بی جواب مانده بود . بگفته رفیق از جمله ایراداتی که با او مطرح می شد ، تمرکز بیش از اندازه اطلاعات در نزد او بود که نتیجه اش شاهکار او در به نابودی کشاندن نه فقط بخش خوزستان بلکه بخشهای دیگری از تشکیلات نیز تبلور یافت . در اثر خیانت اکبر دهها رفیق تشکیلاتی در خوزستان و لرستان توسط دژ خیمان دستگیر و به جوخه های اعدام سپرده شدند (27). روشن است که این ضربه نیز به هیچ وجه از« سوراخ دمکراسی بازی قلابی » مورد نظر رفیق توکل با مراعات سانترالیزم دمکراتیک وارد نشد . در اینجا نیز دروازه بر پاشنه لیبرالیزم عنان گسیخته ، بوروکراتیسم پوسیده و محفل گرائی مورد پرستش توکل ها می چرخید ." زیرنویسها صفحه خ :
"(27) رفقای کمیته مرکزی کلیه ارتباطات لرستان را هم با یک کاسه کردن این دو منطقه به اکبر سپرده بودند . او نیز همه آن ارتباطات را بی کم و کاست در اختیار پلیس نهاد ."
سند شمارهء 2:بر گرفته از نامه مهدی سامع به حماد شیبانی مورخ61/3/7 "در خوزستان نیز ضربه بسیار ساده ولی بعدا گسترش یافته خوردیم اکبر ( مسئول خوزستان)با یک ماشین دزدی (با اینکه بچه های آنجا شدیدا او را از کار منع کرده و حتی ماشین برای او تهیه کرده بودند ) عازم تهران میشود در تهران بدون سیانور دستگیر می شود . پس از چند روز مقاومت شروع به اطلاع دادن می کند و دستگیریها شروع میشود که هسته اصلی اهواز و مسجدسلیمان دستگیر می شوند مضافا ... در مجموع طبق گفته همسر رفیق اکبر وضع روحی او چندان خوب نیست . بیژن 61/3/7"
سند شمارهء 3: بر گرفته از نامهء ارسالی رفیق مهدی سامع به نبی صمیمی به تاریخ 2003/9/24 " رفيق عزيز نبي پس از سلام. در مورد نامه خصوصي من به رفيق حماد بايد چند نكته را كه قبلا نيز به طور شفاهي برايت توضيح داده ام دوباره و اين بار به طور كتبي توضيح دهم. 1- اين نامه در تاريخ 7 خرداد 1361 و مدت كوتاهي پس از دستگيري فدايي شهيد رفيق اكبر صميمي از طرف من براي رفيق حماد نوشته شده و كاملا يك نامه خصوصی است و نه يك سند سازماني و يا يك اعلام نظر رسمي. 2- اين نامه را من از كردستان نوشته ام و اخباري كه از تهران برايم نقل شده به يك رفيق ديگر منتقل كرده ام. خود نامه و مطالب مندرج در آن نشان مي دهد كه اين نامه نمي تواند سندي باشد كه بتوان به آن استناد كرد. 3- من در اين نامه هيچ قضاوتي نكرده ام. تنها روايتي را ذكر كرده ام كه نافي مقاومت رفيق اكبر نمي باشد. اين را نيز بگويم كه حتي اگر اين روايت صحيح هم باشد، از نگاه آن موقع من در مورد زندان و شكنجه و نگاه كنوني من كه تغیير اساسي نكرده، نمي توانستم نتيجه گيري خيانت كنم.من مدعي هستم كه يكي از واقع بين ترين افراد در اين زمينه بوده و هستم، اين را خيليها مي توانند شهادت دهند. 4- مطلب رفيق حماد در 24 آذر 1364 منتشر شده ، يعني 3 سال و نيم پس از نگارش نامه من. در اين فاصله هم من در دسترس بوده ام و هم ديگراني كه از اخبار زندان مطلع شده بودند. بنابرين اگر رفيق حماد در قضاوت خود به نامه من استناد كرده ( البته به طور شفاهي و نه در نوشته خود) كار مسئولانه اي نبوده و البته چندي قبل رفيق حماد به من گفت كه در صدد است تا در اين زمينه يك مطلب «انتقاد از خود» بنويسد. موفق و سلامت باشي. مهدي سامع – سپتامبر 2003 "
سند شمارهء4: بر گرفته از متن مصاحبه با پرویز نویدی مورخ 2003/9/21 " در رابطه با دستگیری رفیق اکبر بعد از اینکه دستگیر شد تا زمانی که من در سازمان بودم هیچکدام از اطلاعاتی که اکبر در رابطه با دور بری های که من به عنوان مسئول شاخه داشتم و اکبر هم در جریانش بود هیچ کدام از اینها لو نرفت یعنی من حقیقتاً در یک پوشش خانوادگی و خانواده های مختلف در اهواز بودم که همه ی این خانه ها را اکبر می دانست و الان هم همان کس که اون پوشش را برای من ایجاد می کرد هست و نه اون شخص لو رفت که برای اکبر کاملا شناخته شده بود و می دانست که اگر یک روزی میخواست ضربه ای به من بزند می توانست از طریق اون شخص به من ضربه وارد کند و به سازمان برسد و هیچوقت اون شخص اصلا لو نرفت و اون هم بعدها بطور کامل زندگی خود را ادامه داد و هیچوقت دنبالش نبودند این نشان می دهد حداقل رفیق اکبر در رابطه با اطلاعاتی که از خودش به بالا مربوط میشد و از اون طریق می توانست ضرباتی بزند صحبتش را نکرد ه است علاوه بر این ما یک خانه ای اونجا داشتیم که مال یکی از رفقای سازمان بود یعنی خانواده ای بود که خانه اش را در اختیار ما گذاشته بو د و اونها هم هیچوقت در این رابطه لو نرفتند اینکه این خانه در ... دست ما بود و رفیق اکبر از این مسئله کاملا اطلاع داشت چون مسئول در حقیقت واقعی شاخه اکبر بود ." پرویز نویدی 21/9/2003
سند شمارهء5: بر گرفته از نواریست که در سال 1363 یکی از همبندان اکبر صمیمی برای من در تماس تلفنی از کانادا نقل کرده است. "اکبر صمیمی در بند 202شعبهي 6 محکومین محارب بند 34 با دائی خودم بود و در بند عمومی طبقه بالا بند 2هم با خودم بود. اکبر را در زیر پل سید خندان گرفته بودند. موقع دستگیریش زیاد شکنجه اش میکنند . باز جویش شخصی بنام حامد آدم بسیار خشن و تندی بود . یکی از بیشترین شکنجه ها که کشیده بود 11روز پشت سر هم شکنجه و تعزیر شده بود و آثار شکنجه به طور بدی روی بازوها و پاهایش مشخص بود و دیده میشد . این شکنجه را در رابطه با این داده بودند که آیا در مصاحبه تلویزیونی شرکت می کنی یا نه . این شکنجه را داده بودند که بیاید تو این مصاحبه ای که احمد عطا الله ئی آمده با دیگران به عنوان دکور شرکت بکند . توی بند دو اطاق با لا مسئول تلویزیون بود، بچه ها خیلی راحت بریده ها و نادمین را شناسائی و می شناختند . اکبر را بچه ها بخوبی می شناختند من خودم توی آن دورانی که دیدمش روحیه اش خیلی خوب بود روحیه ائی بالا داشت .تنها ناراحتی که داشت ،ناراحتی که خیلی بود و یکی از ناراحتی ها چگونگی نجات اطلاعات لو نرفته بود . گفتم بغیر از من با دائی خانمم و (جهانبخش سر خوش ) که از بچه های اقلیت بود نمی دانم اعدام شده یا نه ولی دوتا برادرهایش مجاهد بودند و اعدام شدند. اکبر می گفت که بچه های تشکیلاتی نباید دستگیر شوند به هر طریقی هست باید خودکشی کنند ،سیانور بخورند ،چون میزان شکنجه خیلی زیاد بود با شکنجه و کتک بازجو ها زورشان حقیقتا به اکبر نرسیده بود و سعی کردند بیافتند روی خط نصیحت و کلک و جاسوس گذاشتن پیش اکبر .احمد عطاالله ئی را آورده بودند بالای سرش تا موعظه اش و آماده اش بکند که تشکیلات از هم پاشیده، و ما شکست خوردیم و تو هم ول کن ،یک روز تا عصر احمد بالای سر اکبر بود تا موعظه بشود . اکبر هیچ نگفت تا عصر آخر وقت اکبر به متلک بهش گفته بود احمد بدو برو نمازت را بخوان . احمد به حامد گفته بود که این پدر سگ آدم بشو نیست . اکبر توسط احمد عطااللهی لو رفته بود کلکی که این ها می زدند سعی می کردن مبارزین مقاوم را در ماشینهای گشتی یا اماکن عمومی بطور آشکاردر معرض نمایش بگذارند ودر سطح وسیعی پخش کنندکه فلانی در حال لو دادن همه چیز است.این کلک در رابطه با اکبر بکار رفته بود چون در بیرون شایع شده بود که اکبر لو داده هر کس را می گرفتند می گفت اکبر که لو داده بذارما هر چیزی در مورد اکبر می دانیم بگوئیم ، بدین طریق اطلاعات راجع به اکبر جمع می کردند و از اکبر دوباره بازجوئی می کردند در مورد اطلاعاتی که افراد دستگیر شده می دادند . این تاکتیک به خصوص در مورد مقاومین زده می شد ، که در مورد فرد مبارز بیرون در سطح وسیع شایعه پخش می کردند که فرد مزبور در حال لو دادن است . مثلا هرکس را می گرفتند در این رابطه می گفتند خود اکبر همه چیز را لو داده میخواهی اکبر را بیاوریم تا همه چیز را روبرویت بگوید .در نتیجه فرد دستگیر شده می گفت حال که اکبر گفته ،من هم هر چیز را در رابطه با اکبر می دانم اطلاعات می دهم و می گفتند که اکبر را دیدیم اینجا و اینطوری و... بدین طریق اکبر را دوباره بازجوئی می کردند. اکبر با (حسن غفور و جهانبخش سر خوش )هسته بچه های اقلیت در زندان را تشکیل می دادند .البته بچه هائی که اکبر را از نزدیک در زندان دیده اند همه شاهد مقاومتش بوده اند و خواه نا خواه از زندان آزاد می شوند.(جهانبخش سرخوش وضع ویژه ای داشت از طرف یک کارمند لو رفته بود و همه جا تحت تعقیب بود ولی خودش نمی دانست همه جا از او عکس می گیرند و بعد از دستگیریش ازش سوال می کردند مثلا فلانی را می شناسی میگفت نه ،عکسها را نشان می دادند خلاصه او هم داستانی داشت" حسن _ ج از کانادادر سال63
سند شمارهء :6 نامهء ارسالی یکی از همبندان اکبر صمیمی از سوئد به تاریخ4 /4/1999
"به یاد جان باختگان راه آزادی و راه سوسیالیسم
ما زندانیان خسته این خاک نیستیم زندانیان خسته این خاک دیگرند زندانیان خسته این خاک در بند کارخانه و کار ستمگرند اندوه سرخ رنجبران امروز زندانیان خسته زندان کشورند ما زندانیان خسته این خاک نیستیم سعید سلطانپور
اگر بخواهیم تمام روزها و ساعات و دقایق زندان را با وضعی فجیع و غیر انسانی در داخل زندانهای جمهوری اسلامی مورد بررسی قرار دهیم کار بسیار وسیع می خواهد تا تصویر زنده و ملموس که بتوان جنایات رژیم جمهوری اسلامی و حامیان سرمایه در زندانهای کشور رخ داده است را بیان نماید و این غیر ممکن است مگر اینکه عده ای محقق و روانشناساني بر جسته و تحقیقات مفصل می خواهد تا بتواند گوشه ای از جنایات رژیم جمهوری اسلامی را به عموم مردم و آزادیخواهان نشان دهد و برگ ننگینی از جنایات بشری در قرن حاضر را افشا نماید به امید آن روز . امروز که می خواهم گوشه ای از خاطرات هم بندم را بنویسم ، شاید خاطرات تلخ و زیبائی در افکار من تداعی شود و یاد ایام سخت زندان و یاد یارانی که امروز در میان ما نیستند و در شکنجه گاه های رژیم جمهوری اسلامی جان باخته اند یا اعدام شده اند یا در زیر شکنجه ... آری به یاد مادران داغداری که عزیزترین فرزندان خود را در راه آزادی و سوسیالیسم و نبرد با رژیم جمهوری اسلامی از دست داده اند ،این سطور برای هر خواننده تلخ و آزار دهنده می باشد ولی چه میشود کرد مگر می توان حقایق را نگفت. آری از سال 60 تا67چندین هزار از بهترین فرزندان این مرز بوم جان خود را در راه آزادی و پیکار با رژیم سرمایه از دست داده اند یکی از این جان باختگان راه سوسیالیسم که مدتی من در زندان اوین بند 209 با او هم سلول بوده ام اکبر صمیمی می باشد. توضیح این که بند 209 دارای 10 بند که هر بند دارای 10 سلول انفرادی و یک حمام و یک هوا خوری سربسته به صورت نرده های میله ای می باشد . در این بند سلول های بازجوئی در روبروی بندها قرار دارد و توضیح این که بچه های چپ بجز حزب توده و اکثریت در این بند بازجوئی و شکنجه می شدند و معروف به شعبهء6می باشد در ضمن شعبه 3 بند برای مجاهدین بود که افراد ردهي با لای مجاهدین در این شعبه مورد بازجوئی قرار می گرفتند هم چنین در زیر زمین 209 سالنهای شکنجه قرار داشت که همیشه بوی خون می داد و شکنجه گاه معروف اوین نیز 209 بود.روز دوم دستگیریم به سلول 39 رفتم. در این اطاق اکبر ،حسن،مسعود بودند در بدو ورود به این سلول از من سئوال کردند کی و چگونه دستگیر شده ای؟ چون من مسعود را دقیقا می شناختم او هم آشنائی به من نداد تا شب که همه خوابیدند من اطلاعات مورد نظر خود را در بارهء هم سلول هایم کسب کردم و متوجه شدم که اکبر و حسن از چه جریانی می باشند و وضعیت بازجوئی آنان چگونه است چون من تجربه سال 60را نیز داشتم . البته ناگفته نماند اکبر همان شب از لحاظ بهداری برای پایم خیلی زحمت کشید و چند آنتی بیوتیک داشت آنها را به من داد تا پاهایم چرکی نشود و عفونت نکنند . هم چنین سعی کرد پاهایم را ماساژ دهد که گوشت اضافی نیاورد بالاخره از روز دوم و سوم من متوجه شدم که اکبر در یک تعقیب مراقبت طولانی در تور سپاه پاسداران بوده اکبر خودش می گفت من فکرمی کردم تحت تعقیب هستم و از خیابان سید خندان متوجه شدم ولی می خواستم فرار نمایم که دستگیر شدم همراه اکبر عده ای دیگر که در تور تعقیب مراقبت بودند دستگیر می شوند از جمله خانمش . ا بتدا او را به کمیتهء مشترک (سه هزار یا کانون توحید) می برند چون کمیتهء مشترک در اختیار سپاه پاسداران بود و اکثر تعقیب مراقبت های سنگین را سپاه انجام می داد . اکبر را ابتدا به ساکن شروع به شکنجه کردن می کنند تا چندین بار بیهوش می شود آنان می خواستند هر چه سریعتر اطلاعات نه سوخته را بدست بیاورند و سر نخ های جدید در ارتباط با اقلیت ؛او مقاومت دلیرانه از خود نشان می دهد و تا آنجا كه توانسته بود اطلاعات سوخته و لو رفته را بیان کرده بود تا بتواند از زیر شکنجه کمی خلاصی یابد. واقعا یکی از بچه ها که از کمیته مشترک آمده بود می گفت روزهای اول ودوم دستگیری اکبر را دیده بودم خیلی شجاعانه مقاومت می کرد روزهای اول و دوم چهار تا پنج باز جو از او بازجوئی می کردند. بعد از مدتی باز جوئی های اولیه تمام می شود و او را به زندان اوین بند 209 انتقال می دهند دوباره بازجویيها از اول آغاز می شد او باز مقاومت می کند . باز جو اقلیت می بیند که از راه شکنجه نمی تواند چیز زیادی بدست آورد بچه های رده بالای اقلیت که همگی بریده بودند را به سراغ اکبر می آورند تا او را نصیحت و به قول خودشان سر عقل بیاورند و شاید از این تاکتیک بتوانند او را خرد و خمیر نمایند و بتوانند اطلاعات نسوخته را از او بگیرند این نیرنگ نیز سازگار نمی شود . نکته قابل توجه این که باز جوی اقلیت شخصی بود بنام حامد که نام اصلی او حمید رضا اسماعیلی بود. این شخص در سال 59 در شهر میانه بازپرس دادگستری بود و در حین باز پرسی یک نفر را می کشد و به او حبس ابد می دهند و بعد از مدتی او را به تهران انتقال می دهند و در زندان اوین مشغول کشیدن حبس بود که اتفاقات 30 خرداد در تهران باعث می شود که زندان اوین پر از زندانیان شود او هم نماز می خواند و روزه می گرفت . او را مسئول بند می کنند تا شبها برای بردن زندانیان از سلولها به جوخه اعدام و پس از مدتی تقریبااز بهمن ماه سال 60 که فشارهای شدیدی به روی زندانیان اعمال می شود و با تحلیلهای غلط مجاهدین که همیشه آماده باش می خوابیدند که احتمال دارد امروز یا فردا زندان را تسخیر نمایند عده ای از زندانیان تواب شدند و اطلاعات خود را به باز جوها داده و باعث دستگیریهای جدید می شوند و مقامات دادستانی پی می برند که حمید رضا اسماعیلی کینه و نفرت عجیبی نسبت به گروه های چپ دارد او را کمک بازجو می نمایند و پس از مدتی کوتاه سر باز جوی اقلیت می شود او در شکنجه همتا نداشت . در دستگیریها اکثرا با گروه ضربت بود مشخصات ظاهری این شخص بدین قرار می باشد لاغر اندام، قد بلند ،لهجهء شدیدا ترکی دارد سفید رو یک روزی خودم در باز جوئی بودم که اکبر را نیز به باز جوئی آوردند حامد به اکبر گفت پدر سوخته چرا حرف نمی زنی من از تو بزرگترها را به حرف در آوردهام همه چیز لو رفته است باز می خواهی سکوت کنی اکبر گفت من حرفی برای زدن ندارم همان چیزهائی که گفتم است در این لحظه حامد یک صندلی را بلند کرد و بر سر اکبر کوبید که باعث اعتراض بازجوها از جمله باز جو خود من شد . باز جوها می گفتند شما این کارها را می توانید در زیر زمین انجام دهید چون ممکن است این کارهای شما توسط زندانیان به بیرون انتقال داده شود. حامد در جواب باز جوها گفت به شما ربطی ندارد من برای گرفتن اطلاعات هر کاری که لازم باشد انجام می دهم. تا آنجا که من اطلاع داشتم می دیدم اکبر واقعا مقاومت کرد و شاهد این مدعا پاهای آش و لاش او بود . او را چندین بار برای مصاحبه تلویزيونی خواسته بودند که قبول نکرد و بارها رهبران جریانات مختلف را برای نصحیت پیش او آوردند تا شاید از این طریق او را به دام مصاحبه بکشانند و حتی یکبار باز جو به او گفته بود که می دانی تو اعدامی هستی اگر مصاحبه بکنی حکم ات را کم خواهم کرد ولی باز اکبر قبول نکرد و هر بار که او را برای مصاحبه می خواستند حسابی شکنجه میکردند ولی او شکنجه را قبول کرد ولی مصاحبه را هر گز قبول نکرد.اکبر واقعا روحیهء عالی و با نشاط داشت با این روحیه بود که توانست مقاومتش را بیشتر نماید. اکبر از زندگی خود در شوشتر برای من زیاد تعریف می کرد و سرگذشت خودش را می گفت و چگونه کار سیاسی را آغاز کرده از فقر و محرومیت منطقه می گفت و بعضی وقتها گریه می کرد .اکبر سعی می کرد به تمام بچه هایی که تازه دستگیر شده اند کمک کند تا آنجا ممکن است اطلاعات کمتری لو برود. او با تجربه بود او مرد کارزار بود او مقاوم بود و سخت به جمهوری اسلامی کینه داشت و به طبقه کارگر تواضع. اکبر ادبیات خوبی داشت و اکثر شب ها برنامهء رمان و شعر خوانی داشتیم مثلا یکی از رمانهایی که برایمان تعریف می کرد جنگ و صلح بود آنقدر زیبا با طراوت تعریف می کرد که نمی فهمیدیم که چند ساعت گذشته است و گاهی هم رمان را مقداری چرب می کرد که تمام نشود و شعرهای زیادی برایمان می خواند و بعضی وقتها هم آواز می خواند خلاصه بگویم به شوخی به او می گفتیم قرص ویتامین ث . اکبر مبتکر بود او توانست با کمترین امکانات یک شطرنج و هم چنین یک تخته نرد را بسازد که به دور از چشم نگهبانان با آن سرگرم بودیم یکی از روزها او را صدا کردن او رفت بعد از مدت یک ساعت برگشت گفتیم کجا بودی ، گفت با ...ملاقات حضوری دادند و ...اکبر روزی یکی دو ساعت ورزش در سلول می کرد تا با نشاط باشد.بازجویی برای همه زندانیان بسیار سخت و کشنده می باشد ولی عده ای پس از بازجویی به فکر فرو می روند ولی اکبر همیشه بعد از باز جویی با نشاط و با روحیه بود و سعی می کرد همه را شاد و خندان نماید . بالاخره بعد از سه ماه به بند عمومی انتقال داده شدم در این لحظه همدیگر را در آغوش گرفتیم و با یکدیگر وداع گفتیم و هر دویمان اشک ریختیم با این فکر که شاید من دیگر او را نبینم و شاید او مرا دیگر نبیند چون هیچ کس در زندان جمهوری اسلامی نمی دانست که فردا زنده خواهد بود یا نه بالاخره از هم جدا شدیم تا مدتها از او خبری نداشتم یک روز در بازجویی او را دیدم احوال پرسی کردم و گفتم وضعیت چگونه است گفت اعدام خواهم شد و مرحلهء آخر بازجوئیم می باشد تو چطور،من هم گفتم فعلا وضعیت من هم روشن نیست . او گفت من در دادگاه حتما از مارکسیسم دفاع خواهم کرد من می دانم که مرا اعدام خواهند کرد. بالاخره او به دادگاه رفت و از مارکسیسم با جدیت تمام دفاع کرد و جان خود را در این راه گذاشت ، چون جریان دادگاه اعدامش را از بچه های مختلف شنیدم و فقط در دل خود گریستم و یادش را گرامی داشتم شاید نتوانسته باشم تمام مطالب مورد نظررا در این چند صفحه آورده باشم امیدوارم روزی بتوانم در مورد اکبرها و تمامی جان باختگان بنویسم تا شاید از این راه حداقل قطره ای از دریای بیکران مقاومت ها ،ایثارها،شکنجه ها و دردهای زندان جمهوری اسلامی را بیان نمایم تا از این راه آگاهی کمی به دوستان داده باشم " به امید آن روز 4/4/1999اوپسالا ،سوئد
سند شماهء 7 : نامهء ارسالی همبند اکبر صمیمی در فرانسه به تاریخ2003
|