|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 3 از 11
نگاهی به کتاب داد بی داد
شیدا نبوی
داد بی داد، به کوشش ویدا حاجبی تبریزی، جلد اول، پاریس، با پشتیبانی مالی گروه زنان AG Frauen ، فوریه 2003/ اسفند 1381، 334 صفحه.
برای اولین بار، زنان زندانی سیاسی دوران شاه؛ اولین زنان زندانی، به بازگویی خاطراتی از دوران اسارت خود در زندانهای آن زمان دست زده اند. پرداختن به این امر بسیار واجب، کاری است درخور سپاسگزاری. با همهي سختیها و دشواریهایی که چنین امری در بر دارد، خانم جاجبی موفق شده با 35 تن از این زنان گفتوگو کند که در جلد اول حاصل 16 گفتوگو را می خوانیم. خاطرات زنان و دخترانی را که در آن دوران سیاه و خفقان آمیز، در آن سکوت مرگبار، همراه با همرزمان مرد خود، دلاورانه پا به میدان مبارزه گذاشتند، سختی و زندان و شکنجه و مرگ را پذیرا شدند تا با متحقق کردن آرمانهایشان، دنیای زیباتری بنا کنند. در سکوت طولانی و خفقان سنگین حاکم بر جامعه در بعد از مرداد 32، در دورانی که صدایی از جایی اگر میخواست برخیزد، در گلو خفه میشد، در دورانی که تمام آزادیخواهان و طرفداران عدالت اجتماعی یا زبان در کام کشیده و یا تنها میتوانستند به زبان ایهام و اشاره حرف بزنند، در دورانی که روشنفکران و آگاهان جامعه راهی برای اشاعهي آگاهی و فرهنگ میجستند و همان هم با سرکوب و سانسور روبرو می شد، طنین شلیک گلولههای گروهی از زنان و مردان دلاور جامعه که آغازگر مبارزهي مسلحانه بود، در جامعه پیچید. این طنین ناگهانی جامعهي روشنفکری را تکان داد، خواب سازشکاران و عافیت طلبان را آشفت و رژیم شاه و دستگاه پلیسی آن را دچار سرگیجه کرد. جامعهي روشنفکری و محیطهای دانشجویی زیر و رو شد و کسان بسیاری، عملی شدن تمام آرمانها و آرزوهای ترقیخواهانه و بشردوستانهي خود را در گرو تداوم و پیروزی مبارزهي مسلحانه دیدند. این مبارزه به سرعت گسترش یافت و بخشی از نیروهای جوان و کارآمد جامعه را جذب خود کرد. رژیم نیز آرام ننشست، سرکوب و خفقان را تشدید کرد، روز و شب در پی شکار و نابودی این مبارزان جوان برآمد و تا توانست بر این جنبش نو پا ضربه زد. و اکنون، به ویژه بعد از شکست انقلاب ایران، و با تغییر شرایط جهانی، بسیاری از همان زنان و مردان مبارز نگاه تازهای پیدا کردهاند و به تفکرات جدیدی رسیدهاند. البته، این طبیعی است که یک ذهن پویا، در طول زمان، تغییر و تحول بیابد و راههای تازهتری برای رسیدن به آنچه فکر میکند درست است بجوید، اما این، با نفی و طرد گذشته اساساً متفاوت است. نمیتوان گذشته را با نگاه امروز طرد کرد. باید به ارزیابی و تحلیل آن پرداخت، ضعفها و بدیهایش را گفت و شکستها و علل آن را شناخت، نمیتوان به جای این کار، و با دادن نسبتهای ناآگاهی و بیسوادی و نادانی به خود، نکات مثبت و دستاوردهای آن را پوشاند. و این کاری است که متأسفانه در این کتاب صورت گرفته است. این زنان، که تا همین چندی پیش به گذشتهي خود افتخار میکردند، همه، خود را عناصری ناآگاه و نادان و بیسواد معرفی میکنند و این که اصلاً هیچ نمیفهمیدند و نمیدانستند چه میکنند و چه باید بکنند. حالا، زمانی طولانی از آن دوران گذشته است و ارزیابی و حتا بازگویی آن کار سختی است. بنابراین، بدون این که در اهمیت این کار و دشواریهای انجام آن، به ویژه در این روزگار سخت، تردیدی باشد، نگاهی میاندازیم به محتویات کتاب و نوع برخورد «راویان» و «کوشنده» به این بخش از مبارزات مردم ایران.
رمان است یا خاطره؟ قبل از بحث روی محتویات کتاب، چند ایراد یا مشکل فنی مهم موجود در عرضه کتاب باید ذکر شود. اولین آن، نحوهي ذکر نام کتاب و نویسنده در روی جلد است. با دیدن «داد بی داد» و «ویدا حاجبی تبریزی» و طرح یک کبوتر سفید کوچک، خود را با یک رمان به قلم نویسندهای به این نام روبرو می بینیم. این مسلم است که هر کسی میتواند دست به نوشتن رمان بزند و هر نامی هم میتواند بر خود و بر کتابش بگذارد ولی وقتی جلد آن را ورق میزنیم می بینیم نه، رمانی به قلم خانم حاجبی نیست، بلکه جلد اول «نخستین زندان زنان سیاسی 1350-1357« است که «به کوشش ویدا حاجبی تبریزی» فراهم شده، و تازه، هنوز هم در نمییابیم که منظور، خاطرات نخستین زنان سیاسی ایران است. خانم حاجبی، که به قول خودشان در «روایت من» تجربیاتی در کار نشر و چاپ دارند باید بدانند که نام کتاب یا طرح و رنگ جلد و نوع خط و... و حتی قطع کتاب را میتوان طبق سلیقهي شخصی انتخاب کرد. طبق سلیقه شخصی میتوان بخش اصلی طرح روی جلد را که کبوتریست گریان، به پشت جلد منتقل کرد و کبوتر کوچک سفید را روی جلد به نمایش گذاشت، اما اصول چاپ یک کتاب و عرضهي آن را نمیتوان به موجب سلیقههای شخصی تغییر داد. روی جلد، باید محتویات کتاب را با صراحت منعکس کند تا خواننده بتواند برای خریدن یا نخریدن و خواندن یا نخواندن آن تصمیم بگیرد. اگر رمان است باید مشخص شود و اگر خاطرات گروه مشخصی است از دورانی مشخص، آنهم باید روشن شود، باید روشن شود که نویسنده دارد یا «کوشنده» یا «گردآورنده». داد بیداد، از این نظر با اشکالی بزرگ روبروست. در داد بیداد، سه نوع نامگذاری برای کتاب و نویسنده یا کوشنده به چشم میخورد: روی جلد، داخل جلد و پشت جلد. آنچه در کتاب بسیار مورد بی توجهی قرار گرفته، تاریخ و زمان است. در بسیاری از روایتها، تاریخ دستگیری، تاریخ اتفاقات مهم، تاریخ نقل و انتقالات مهم از قلم افتاده و تاریخ در بسیاری موارد مشخص نمیشود. و در چند مورد هم تاریخها اشتباه است ـ که میتواند در جلد دوم اصلاح شود ـ. در تمام کتاب، زمانها و تاریخها مبهم مانده است؛ «در یکی از روزهای مرداد ماه همانسال...» چه سالی؟. به کار بردن لغاتی مثل «مدتها گذشت، بعد از مدتی، بعد از چندی، چندی نگذشت، و....»، قضایای تاریخی را گنگ می کند چرا که در هر کدام از این فواصل و یا مقاطع، میتواند اتفاقات مهم و مؤثری افتاده باشد که روی همه چیز تأثیر بگذارد. در روایتهای مهری، صفحات 53 تا 65 ـ که در ضمن به خاطر تصویر فضای زندان، از روایتهای جالب است، بطور مطلق خبری از تاریخ نیست، حتی در جایی که صحبت از دستگیری یک دختر آمریکایی ـ به خاطر عکسبرداری از روستاهای ایران ـ شده است که از نظر تاریخی و سیاسی میتواند اتفاق مهمی باشد. و یا در صفحه 61 میخوانیم: «چهرازی از رهبران سازمان انقلابی حزب توده بود. او را بعد از انقلاب اعدام کردند»، چه سالی؟ بیست و چهار سال از انقلاب میگذرد. نمونه دیگر: «... بالاخره منصوره را آزاد کردند... از قضای روزگار، چند سال بعد او را دوباره دستگیر و...» (ص. 70). چند سال بعد؟ کی آزاد شد؟ کی دوباره دستگیر شد؟ آیا اینها اهمیتی ندارد؟ در روایت سیمین صفحات 229 تا 238، هیچ ذکری از تاریخ نشده و فقط در ص. 235 است که با اشاره به یک واقعهي دیگر، پی به حدود زمانی روایت میبریم. اینها فقط نمونههایی از بی توجهی به تاریخ است که اصولاً کتاب را از ارزش تاریخی خود دور میکند . نمونه دیگری که مستند بودن کتاب و دقت و مسئولیت در کار را مورد تردید قرار میدهد، در صفحه 124، در روایت طاهره دیده میشود: «... شنیدم که دوست عزیزم... که به خانههای تیمی فداییان پیوسته بود...». در اینجا اتفاق مهمی را با «شنیدم» شرح میدهد بدون این که به کی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ی حادثه بپردازد. «شنیدم» و «میگویند» و «احتمالاً« ارزش تاریخی ندارد. در این کتاب 78 روایت از 16 نفر را میخوانیم. اولین نکته مهم این است که خود خانم حاجبی هیچ روایتی را نقل نکرده و دلیل آن هم روشن نیست. آنچه در آغاز به نام «روایت من» آمده در واقع مقدمهای است برای توضیح و شرح چگونگی تهیه و تنظیم کتاب. این که چرا خود «کوشنده"» که از زندانیان معروف زمان شاه بوده و زمانی طولانی را در زندان گذرانده، از تجربه خودش حرف نزده، سئوالی است بی جواب. کتاب در دو بخش و هر بخش در هفت فصل تنظیم شده، و تنظیم براساس موضوعات صورت گرفته است؛ دستگیری و بازجویی، زندان قصر، زندان جنحه و جنایی، بند سیاسی، دادگاه، شکنجه، دادگاه، و..... و این «تقسیم بندی» یکی از نقایص کتاب است. روایتهای یکنفر، مثلاً عاطفه از زندان در چند بخش و با فاصله از هم بیان شده . این مانع میشود که خواننده بتواند چهره و شخصیت عاطفه را، در زندان، برای خود بسازد و او را از خلال حرفهایش بشناسد. تک تک برخوردهای یک راوی را میتواند بخواند ولی برای جمعبندی و ساختن شخصیت او، باید آنها را دوباره کنار هم بچیند. این نقص در تمام کتاب دنبال میشود. یک روایت را میخوانیم و برای به دست آوردن شناخت از راوی، باید به بخش دیگری و روایت دیگری مراجعه کنیم. در واقع، اگر بخواهیم کتاب را با ترتیب و تسلسل صفحات بخوانیم، جز نقل قولهایی پراکنده از آدمهای مختلف، اما، با نگاهی همسان، چیزی به دست نمیآوریم. خواننده هیچ ارتباط و پیوندی با گویندگان و راویان نمیتواند برقرار کند. به همین دلیل است که وقتی کتاب تمام میشود چیزی از آن در ذهن نمیماند. اشکال چشمگیر و مهم دیگر، اینست که «کوشنده» همه روایتها را به زبان خود و با نگاه خود بیان کرده است. یعنی، همه به یک زبان حرف میزنند، همه یکجور به حوادث نگاه میکنند و همه احساسی همسان نسبت به گذشته و کارهای خود و نسبت به زندان و مبارزه دارند، همه با نگاه امروز خود، گذشتهشان را طرد میکنند؛ لحنی یکدست، زبانی همسان و نگاهی یکسان. از همان ابتدای کتاب، نگاه تغییر یافته راویان را نسبت به گذشتهي خود و زندان و شکنجه میبینیم. در اولین جملهي کتاب، در روایت من ـ که در واقع روایت ویدا حاجبی از زندان نیست و مقدمه کتاب است ـ می خوانیم: «به تخت بسته شده بودم و حسینی شلاقم می زد....» (ص. 9).. این تنها جایی است که ویدا حاجبی از شکنجه و آزار زندانبانان میگوید؛ نیم سطر؛ و بعد به توضیح برقراری رابطهي مؤدبانه با شکنجهگری که به خشونت و وحشیگری معروف بود میپردازد و دلش از دیدن پای ورم کرده او که «شبیه به پای زندانیانی که شلاق می زد» شده بود، می سوزد (ص. 9).. از میزان نفرت همبندانش از حسینی در شگفت میشود!: «به زندان قصر که منتقل شدم، روزی به دوستان نزدیک همبندم از احساس دلسوزیم نسبت به حسینی گفتم. با چنان واکنشی منفی روبرو شدم که حرفم را فرو خوردم. میزان نفرت آنها از حسینی برایم شگفت انگیز بود. اما چنان مجذوب و مرعوب ایثار و مقاومت دلاورانه آنها بودم که به خودم و به احساسم شک کردم» (ص. 10).. این که در زندان، آنهم در دورهي بازجویی و زیر شکنجه، کسی دلش به حال شکنجهگرش بسوزد، با او هم کلام بشود و او را وادارد که با زندانی درد دل کند و زخمهای جسم و روحش را به او نشان بدهد، واقعاً شگفت آور است! آنهم نه حالا و بعد از گذشت سی سال و تغییر نگاه و دید شخص نسبت به همه چیز، بلکه در همان زمان و در همان مکان! به زعم من، این هم بیان احساس آنروز است با دید امروز. تمام راویان، به زعم من به تبع «کوشنده»، با نگاه امروز و با نظریات امروز خود به گذشتهشان نگاه کردهاند و کارهایشان را ارزیابی کردهاند. این طبیعی است که نظرات و دیدگاههای افراد تغییر کند، تکامل پیدا کند، و با نگاهی تازه به موضوعات بنگرند. ولی وقتی خاطرات و به ویژه خاطرات سیاسی بیان میشود، باید آن را در همان زمان و همان شرایط و با همان نگاهی که بوده بیان کنیم. بیان خاطرات برای انتقال تجربه است به آیندگان، نه برای نفی و طرد آنچه بودهایم؛ آن هم بدون تحلیل و موشکافی قضایا. وقتی میخواهیم تحلیل از یک نوع مبارزه، یک خط مشی، یک سیاست و یا یک دوران سیاسی داشته باشیم میتوانیم تمام نکات مربوط به آن را بشکافیم و بگوییم خوب بوده است یا بد، موفق بوده است یا باعث شکست شده، میتوان به آن افتخار کرد یا مایه سرشکستگی است و.... اما وقتی فقط میخواهیم به بازگویی خاطرهها بپردازیم، دیگر نباید همه آنچه را که بوده نفی کنیم، اظهار ندامت کنیم و مدام بگوییم ما نمیفهمیدیم و نمیدانستیم و اصلاً هیچی سرمان نمیشد. بطور مثال، نمیتوانیم به طور پراکنده و در یک جمله، ناگهان و بدون هیچ زمینهای یکباره بگوییم «تردیدهایم در مورد مبارزه چریکی شدت یافت» (ص. 27). این حرف را کسی میزند که سه بار به زندان افتاده، شکنجه شده، محکومیت خود را تحمل کرده و سرانجام هم در آستانه انقلاب 57، کاملاً داوطلبانه و آگاهانه به سازمان چریکهای فدایی خلق و به مبارزهي چریکی پیوسته ولی امروز از تردیدش در آن موقع حرف میزند. هیچکس با تردید، و یا با دعوت دیگران، به مبارزه مسلحانه، یعنی نوعی جدی و خطرناک از مبارزه، دست نمیزد. و یا، در ص. 222، از قول فریده ک. میخوانیم: «... روزی که خبر کشته شدن سرتیپ رضا زندی پور، رئیس کمیتهء مشترک را توسط مجاهدین (منشعب مارکسیست ـ لنینیست) شنیدیم از خوشحالی در پوست نمیگنجیدیم...». ولی، بلافاصله در صفحهي بعد، با همان لحن و بیان دیگران، به نفی ارزشهای این مبارزه و نفی خود میپردازد و میگوید: «... توان اندیشیدن به پیامدهای درازمدت و تحلیل از اوضاع کلی را از دست داده بودیم. شاید به خاطر نفس و خصیصهي نوع مبارزهمان که شتابزده و خالی از دورنما بود، ناگزیر به لحظه میاندیشیدیم....»! (ص. 223). این تردید و نفی گذشته، در تمام روایتها، به ویژه آنها که به مبارزه چریکی و مشی مسلحانه ـ و در این کتاب سازمان فدایی، چون اعضاء و پیروان سازمان دیگر معتقد به مبارزه مسلحانه یعنی سازمان مجاهدین، در این کتاب صحبت نکرده اند ـ مربوط می شود به چشم میخورد. زنانی که روایتهایشان در این کتاب آمده، از زنان مبارز و آگاه جامعه بودهاند، نخستین زنان زندانی سیاسی، و بسیاریشان طرفدار مشی مبارزه مسلحانه، و خود، چریک بودهاند، و در تعقیب زندگی و سرنوشتشان ـ حتی در خلال حرفهایشان در همین کتاب ـ میدانیم که عمدتاً جزو عناصر درس خوانده، آگاه و روشنفکر و افراد برجستهي جامعه بودهاند. آنها مطالعه میکردهاند، در جستجوی دانش و آگاهی به هر دری میزدهاند، جامعه طبقاتی و زور و دیکتاتوری را میشناختهاند و میخواستهاند با آن مبارزه کنند، جزو عناصر پیشرفته جامعه محسوب می شده اند، آرمانگرا بوده اند و در راه آرمانشان، تا پای جان رفتهاند. اما همین را هم، با نگاهی منفی باز میگویند؛ عاطفه در صفحه 33 میگوید: «... به این باور رسیده بودم که باید با صداقتی انقلابی در راه آرمانهایم جان بسپارم. دیگر به دنبال شهادت بودم، نه به دنبال زندگی...». این نگاه وارونهای است به مسئله مرگ و زندگی در پیروان و معتقدان مشی مسلحانه. یک چریک، مسئلهي مرگ را برای خود حل میکرد و از آن باکی به خود راه نمیداد، اما دنبال مرگ و شهادت نمیدوید. حاضر بود هر لحظه لازم شود سیانورش را بجود یا نارنجک خود را در شکمش منفجر کند برای این که دستگیر نشود، بیم از این که زیر شکنجه تاب نیاورد و اطلاعات به دشمن بدهد، مرگ را برای او آسان میکرد، در واقع این نوع مردن بخشی از مبارزهاش بود ولی دلش نمیخواست بمیرد، دنبال مرگ نمیگشت. این، دو مقولهي متفاوت است. او برای زندگی مبارزه میکرد، نه برای مرگ. عاطفه، در روایتهای خود ـ که تصادفاً بسیار بیشتر از دیگران است ـ جا به جا تحلیل سیاسی میکند، نظر میدهد، از لزوم انقلاب و مبارزه حرف میزند، از مطالعه و شناختن جامعهي طبقاتی حرف میزند، از آرمانش میگوید، و مدام هم میگوید سیاسی نبودم و چیزی سرم نمیشد! مبارزهي چریکی و جنگ مسلحانهي یک سازمان مخفی با رژیم شاه کار آسانی نبود که هر کس، هر روز، بدون هیچ انگیزه و آگاهی به آن بپیوندد. اصولاً رسیدن و وصل شدن به سازمانهای مخفی، کاری بود مشکل. و زنانی که جزو اولین چریکهای شهری ایران بودند بسیاریشان در زمره افراد سرشناس مبارزه درآمدند و شجاعت و دلاوریشان تحسین برانگیز بود و در زندان هم به اسطورههای مقاومت تبدیل شدند، حالا، در این کتاب، همهشان میگویند نمیدانستند چه میکنند، هیچ آگاهی نداشتند و یا دنباله رو شوهران و برادران خود بودند. این، نفی نمیشود که عدهای هم میتوانستند به دنبال برادر یا شوهر یا دوست خودشان به مبارزه کشیده شوند اما دیگر تحمل زندگی سخت مخفی و مبارزاتی، تحمل دستگیری و شکنجه و زندان، نمیتوانست بدون انگیزه و آگاهی و بدون دانستن و شناختن ـ حتی اندک ـ صورت بگیرد. بسیاری از این زنان در ساده و ناآگاه نشان دادن خود افراط کردهاند. همه این زنان جسور و پیشرو، حالا اصرار غریبی دارند که خود را به سادگی و نفهمی بزنند، در روایت صدیقه (ص. 167) هنگام حرف زدن از مصطفی شعاعیان و گروه خودشان، می خوانیم: «مصطفی نقش رهبر و فرمانده را داشت و ما نقش سرباز و شاگرد. او مخفی و مسلح بود، نویسنده و تئوریسین بود. ما دانشجویانی بودیم که به صورت عادی و علنی زندگی میکردیم. در واقع کسی نبودیم...» و در پایان همین صفحه: «ما هم درباره جزئیات برنامه سیاسی گروه پرسشی نمیکردیم و چیز چندانی نمیدانستیم. فقط به نحوی کلی میدانستیم که گروه ما در پی تدارک و انجام عملیات مسلحانه است با هدف یاری رساندن به ایجاد جبههای متحد..». نپرسیدن و پرهیز از جمع کردن اطلاعات اضافی یک چیز است و خود را به نفهمی و نادانی زدن چیزی دیگر. اینهمه اصرار و ابرام در ناآگاهی و بیخبری و پافشاری بر نادانی، آیا نوعی ابراز ندامت و پشیمانی نیست؟! در برخی جاها ـ حتی آنجا که راوی با مبارزات مسلحانه و سازمان پیرو این خط مشی ارتباطی نداشته ـ کار به افراط میرسد و مقاومت و آرمانخواهی دیگران را هم تخطئه و مسخره میکند: (ص. 203، روایت فهیمه): «... چشمم که به تاریکی عادت کرد توانستم شعرهایی را که اینجا و آنجا روی دیوار نوشته شده بود بخوانم. به نظرم رسید عجب دیوانههایی پیدا میشوند در این دنیا که در سیاهچالی چنین مخوف، از امید و زندگی مینویسند . از این که در مسلخ عشق جز نکو را نکشند و...» اما، تناقضات این راوی در صفحه بعد معلوم میشود. از این که او را به بند زنان سیاسی زندان قصر بردهاند و حالا میتواند سرشناشان مبارزه را ببیند اظهار خوشحالی میکند: «می دانستم که در آنجا عاطفه گرگین همسر گلسرخی را خواهم دید و با چهرههاي مشهوری چون سیمین و رقیه و ناهید و بسیاری دیگر آشنا خواهم شد». و باز، هموست که در صفحه آخر کتاب، از این که خلاف میل و ایدهي خود حرکت و تبلیغ کرده حرف میزند و احساسات ضد تشکیلاتی و ضد گروهی حاکم بر کتاب را برجسته میکند. میگوید: «سرانجام به این موضوع پیبردم که عضویت در یک تشکیلات، خواهی نخواهی به نوعی وابستگی فکری نیز منجر میشود و در عمل از انتخاب آزاد اندیشه و رشد و شکوفایی فکری پیشگیری میکند. پس ناگزیر به تنهایی در راه کسب آزادی گام برداشتم. حالا کی به این نتیجه خواهم رسید که ”حق هم دادنی است و نه گرفتنی؟“ اللـه و اعلم!».
|