header image
 
تابستان ۶۷ (ويژه نامه) چاپ
تحریریه آرش   
رفتن به
تابستان ۶۷ (ويژه نامه)
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11

مدلول استعلایی، خودِ درد (متن بلند خاطراتِ زندان های جمهوریِ اسلامی در یک نگاه)


بهروز شیدا
تخمین وسعت درد کسانی که خاطرات خویش از زندان‌های جمهوری‌ی اسلامی را گفته‌اند یا نوشته‌اند، کار چندان ساده‌ای نیست؛ که تخمین محدودهای است به وسعت همه‌ی توان فهم قاره‌ی خودآگاه و همه‌ی زوایای پنهان پهنه‌ی ناخودآگاه. وسعت بی‌مروتی‌ی قدرتمداران گاه چنان است که به دندان سبعیت ‌جویده ‌شده‌گان خود نیز همه‌ی ماجرا را به یاد نمی‌آورند. تعریف خاطراتِ زندان کار چندان ساده‌ای نیست. وسعت درد گاه چنان است که به یاد آوردن‌اش گلو می‌سوزاند و به دل سینه سپردن‌اش سینه می‌ترکاند.
   متن بلند خاطرات زندان هم صحنه‌ی احضار درد است و  هم صحنه‌ی جست‌و‌جوی درمان. مجروح خاک زندان دل می‌گشاید تا با ترسیم نکبتِ جهانِ قدرتمداران سینه سبک کند؛ درد اما چون به یاد می‌آید سینه از تکرار تصویر سیمای دوست سنگین می‌شود. متن بلند خاطرات زندان از ترسیم تقابل نکبت جهان قدرتمداران و تصویر سیمای دوست رنگ مشترک می‌گیرد. به عناصر این رنگ مشترک خیره‌‌‌تر شویم.

1
نخستین عنصری که به متن بلند خاطرات زندان رنگ می‌دهد، عنصر فراموش‌ شده‌گی است. کنش زندانی در نخستین روزهای دست‌گیری، از دل هراس از غیاب همه‌ی چشم‌های مراقب برمی‌آید؛ از غیاب همه‌ی چشم‌های شاهد؛ از غیاب همه‌ی چشم‌های داور. حس فراموش ‌شده‌گی فریاد بی‌صدایی است که زیر سقف کوتاه تنهایی می‌پیچد.
   فراموش‌شده‌گی غیاب مطلق در ذهن جهانی است که حتا امکان حضور آدمی بر پهنه‌ی خاک را دل بریده است؛ نبرد نابرابر با قدرتی که همه‌ی پیوندهای قربانی با هستی را می‌برد تا به او بگوید که هیچ کس نه صدای ستیز او را خواهد شنید و نه زخم تن و دل او را دل خواهد سوزاند. فراموش‌شده‌گی محرومیت ژرف زندانی است از چشم پناه‌بخش دوست؛ محرومیت ژرفِ یکی شورشی‌ی تنها که به هم‌دلی‌ی هیچ کس تکیه نمی‌تواند. فراموش‌شده‌گی زندانی را به صیاد معنای هستی از دل زخم‌های تراژیک تبدیل می‌کند. فراموش شده‌گی به متن بلند خاطراتِ زندان سرشتی تراژیک می‌بخشد؛ که آن کس که در مقابل خدایان شورش‌کُش تنها مانده است، پیوند عاطفی با دوست نمی‌برد، هستی را طور دیگری معنا می‌کند. فراموش‌شده‌گی یعنی قطع پیوند قربانی با جهانی که تنها صدای صاحبان قدرت زیر آسمان آن می‌پیچد؛ جست‌و‌جوی معنا در دل قصه‌ی تراژیکی که روزی دیگر نوشته خواهد شد. فراموش‌شده‌گی بهای "گام غلط" قهرمان
یکی تراژدی است در مقابل زنجیر به‌دستانی که جان‌های تنها را به منقار مرگ می‌درند.

2
در متن بلند خاطرات زندان حضور مرگ معنای انتخاب را برجسته می‌کند. انتخاب مرگ گام بلند قهرمان یکی تراژدی است در تقابل با جهانی که هم‌نوایی با قدرت معنا سوز را موعظه می‌کند. حضور مرگ در خاطرات زندان اما، تنها تراژدی
نمی‌آفریند که بر ساحت روان و پهنه‌ی جهان نقش‌ها می‌زند؛ نقش‌هایی به رنگ تسلیم و ستیز.
   حضور همیشه‌ی مرگ در کنار آدمی هم افسرده‌گی‌ی بی‌نظیر می‌آفریند و هم خشم بی‌بدیل. افسرده‌گی‌ی بی‌نظیر راه تسلیم هموار می‌کند؛ خشم بی‌بدیل تا واکنشی حماسی تصعید می‌یابد. خشم زندانیان زندان‌های جمهوری‌ی اسلامی از مرگ آفرینانی که جهان را رنگ خون زده‌اند، متن بلند خاطرات زندان را ساختی حماسی می‌بخشد.
   در ماجراهای حماسی، قهرمان اردوی نیکی حذف نیرویی را در سر دارد که جهان را به پلیدی و مرگ و سیاهی آلوده است. قهرمان حماسی نه در پی باز تعریف نیروی شر است، نه در جست‌و‌جوی راهی برای تغییر او و نه باورمند به کوچک‌ترین ذره‌ی روشن در وجود او. در یک ساخت حماسی هدف حذف نیروی شر است؛ حتا اگر قهرمان اردوی نیک مجبور شود جان خویش را ودیعه‌ی هدفی کند که می‌پندارد در غیاب او نیز تحقق خواهد یافت.
در یک ساخت حماسی نه فرجام اردوی نیکی را می‌توان تغییر داد و نه سرنوشت نیروی شر را؛ تنها می‌توان رسم خویش‌کاری به جا آورد؛ ادای تکلیف. در تراژدی‌ی پر ز تنهایی‌ی متن بلند خاطرات زندان نبردی حماسی جاری است؛ میل زندانیان به
حضور در خاطره‌ی تاریخ؛ میل به ستایش اردوی نیکی از طریق مقاومت در مقابل سیاهی‌ی اردوی شر.

3
در متن بلند خاطرات زندان تنهایی‌های تراژیک و نبردهای حماسی با یک‌دیگر می‌آمیزند تا آئین ره‌سپاری به سوی مرگ تبدیل به آئین وداع کیخسرو‌گونه شود. کیخسرو، عارف بی‌نیاز شاه‌نامه دل از جهان خاک کند، تخت و جامه و دستار به بازمانده‌گان بخشید و خود به سوی جهان مینوی رفت. کیخسرو نماینده‌ی یک باور بود که تنها رفت؛ تنهای تراژدی و جنگ‌آور حماسه که عارفانه رفت؛ خندان‌لبی که هزاران گریان پشت سر گذاشت. کیخسرو تا در دل دوست بماند اندوه وداع بر چهره نیاورد.
   در متن بلند خاطرات زندان قهرمان حماسه نبرد حماسی نمی‌تواند که دست و پا بسته بر تخت تازیانه بسته شده است، در قفس بی‌روزن نشسته است، هم‌رزمان‌اش به خاک افتاده اند. برای قهرمان میدان زندان چه‌گونه‌گی‌ی به سوی مرگ‌ رفتن است که معنای هستی را می‌سازد. در متنی که در آن حضور در میدان نبرد ترسیم نمی‌شود، دل‌کندن از جهان خاک نه تنها رسمی عرفانی که آئینی حماسی نیز هست. در این آئین آن‌کس که به سوی مرگ می‌رود، به بازمانده‌گان دل‌ می‌دهد و آنان که به سوی او آغوش آخرین می‌گشایند همه‌ی توان به کار می‌گیرند تابغض سنگین فروخورند؛ وداعی کیخسروگونه.
   حضور هماره‌ی مرگ در زندان‌های جمهوری اسلامی هم آئین وداع می‌سازد، هم سوکواری‌ی پنهان می‌آفریند. متن بلند خاطرات زندان پر از چشمانی است که آخرین لحظه‌های جهان را می‌نگرند؛ پر از چشمانی که از اشک‌ها پنهان‌تر‌اند. تا این چشمان آفریده شوند اما شجاعت باید بدل به نشان تقدس شود.

4
در متن بلند خاطرات زندان، هم عناصر عرفانی جاری است، هم عناصر حماسی و هم عناصر حاضر در تراژدی. عارف‌گونه‌گان، حماسه‌سازان و تراژدی‌آفرینان اما، ساخته نمی‌شوند. اگر رودررویی‌ی شجاعانه با دشمن رخ ندهد. شجاعت در متن بلند خاطرات زندان نه تنها ستایش برمی‌انگیزد که همه‌ی ساخت خاطرات را می‌سازد. راویان خاطرات زندان نه خویش را می‌ستایند و نه تفاوت‌های نظری را برجسته می‌کنند، که دوربین به سوی شجاعانی می‌گردانند که زخم به تن می‌خرند تا تن دوست ایمن بماند.
   در متن بلند خاطرات زندان شجاعت آرزومندان هم در دل‌کندن عارفانه از خاک جهان پیدا است، هم در مقاومت حماسه‌گون در برابر درد تن و جان و هم در پذیرش تنهایی‌ی تراژیک. در خاطرات زندان هیچ‌کس جز بر مبنای شجاعت‌اش محک نمی‌خورد که شجاعان تنها دشمن را روی برنمی‌گردانند، که پیمانی را که با دوست بسته‌اند به آزمونی تلخ می‌گذارند. قهرمانان متن بلند خاطرات زندان در آزمونی درگیر اند که در آن گزینش رهایی‌ی خویش به معنای به‌بندافکندن دوست است؛ آزمونی که تنها شجاعانی که تاراج تن را تاب می‌آورند از آن سربلند بیرون می‌آیند. در متن بلند خاطرات زندان شجاعت یعنی بنیان عرفان، چشم حماسه، دل تراژدی؛ شجاعت یعنی تنی که زخمی‌ی مهرِ به دوست نیست، تن نیست.

5
در متن بلند خاطرات زندان، تن آدمی به جدال طلبیده می‌شود تا توان روح محک خورد. شکنجه‌ی جسمی تنها میزانِ درد پذیری‌ی تن را تعیین نمی‌کند که میزان توان تحمل روح در مقابله با تحقیر معنای هستی را نیز برملا می‌کند. عمل شکنجه صحنه‌ی تقابل دو نیروی برابر است؛ صحنه‌ی تقابل دو خواست؛ خواست شکنجه کننده به غلبه بر تن شکنجه شونده به یاری‌ی آفرینش درد و ترس و خواست شکنجه شونده به این که به تن خویش به مثابه تکه‌ای بیرونی بنگرد؛ به مثابه تکه‌ای که حذف آن آرزو است.
   در روند شکنجه، شکنجه شونده به تکرار مرگ را آرزو می‌کند و شکنجه کننده همه‌ی توانایی‌ی خیال را به کار می‌گیرد تا روش‌های بکر آفرینش درد را بیابد. شکنجه پهنه‌ی کشمکش میان خیال شیطانی و مقاومت فرا انسانی است. تبلور این کشمکش در قامت واژه‌ها و عبارت‌های بسیار در متن بلند خاطرات زندان مکرر است؛ بخشی از یک حافظه‌ی جمعی: شلاق، دست‌بند قپانی، جعبه، تابوت، قیامت، فوتبال، پازدن، دندان‌های خورد شده، پاهای ورم کرده، دماغ‌های شکسته، مقاومت، فروپاشی، ندامت. شکنجه یعنی آزمایش میزان ایستاده‌گی‌ی آدمی در مقابل وهن.
   در مقابل درد شکنجه نه بی‌نیازی‌ی عارفانه  کفایت می‌کند، نه باور به تقدس تکلیف حماسی و نه پذیرش تنهایی‌ی تراژیک. در مقابل درد شکنجه یاد نگاه دوست باید به مدد بیاید؛ قهر ومهر دوست. در متن بلند خاطرات زندان درد از هراس قهر دوست تحمل می‌شود و اندوه شکسنه‌گی به امید مهر دوست.

6
در متن بلند خاطرات زندان، حمله به حریم تن  تنها به تازیانه و شکنج صورت نمی‌گیرد؛ که گاه جنسیت آدمی مورد تجاوز قرار می‌گیرد تا بنیان‌های مرگ چیده شود. در متن بلند خاطرات زندان به بکارت دختران زندانی هجوم برده می‌شود تا آن‌ها را راهی به بهشتِ خدا نباشد؛ برباد رفته‌گی‌ی تن تا روح ویران در آستان مرگ خاطره‌ی پُر عفن تن جلاد را نیز در برابر چشم داشته باشد.
   در متن بلند خاطرات زندان اما، تجاوز تنها به مثابه هموار کننده‌ی راه مرگ حضور ندارد؛ که نشان درک مردسالارانه- سادیستی از رابطه‌ی جنسی هم هست؛ که نشان میل به انباشتن فضا از حس گناه هم هست. در متن بلند خاطرات زندان، تجاوز به زنانه‌گی مثلثِ ویرانی‌ی تن، تخریب روح و حضور مرگ را ترسیم می‌کند؛ عفونت غریب قدرت را.

7
در متن بلند خاطرات زندان، زندانیان تواب حضوری گسترده دارند: یاوران شکنجه کننده‌گان، دوستان برباد رفته‌ی شکنجه شده‌گان، بازنده‌گان، ویران شده‌گان. روایت ظهور و سقوط توابان روایت دردناکی است؛ روایت آنان که به دام ترس جان‌سوز گرفتار آمده‌اند؛ به دام حس ویران کننده‌ی گناه؛ به دام اضطراب برخاسته از دوری از قدرت، به دام شقاوت بی‌مرز قدرتمداران. متن بلند خاطرات زندان در رودررویی با توابان در ملتقای دل‌سوزی و خشم ایستاده است؛ در ملتقای دل‌سوزی برای شکسته‌گانی که درگیر ترس و درد و بی پناهی‌اند و خشم در مقابل بیعت کننده‌گان با جنایت؛ زخم زننده‌گان به تن دوست.
   در متن بلند خاطرات زندان، سرگذشت توابان سرگذشت غریبی است؛ سرگذشت کسانی که در بحبوحه‌ی شعارهای رعب‌آور، ضزبه‌های تن شکن و صحنه‌های پُر خون و مرگ تا ویرانی‌ی خویش درمان کنند در بی‌رحمی از جلاد سبقت می‌گیرند؛ سرگذشت کسانی که از شرم رودررویی با خویش از حقانیت قدرتمداران قصه‌ها می‌گویند؛ سرگذشت کسانی که تا جان تحقیر شده و تنهای خویش درمان کنند معنای وجود خویش به مسلخ می‌برند. متن بلند خاطرات زندان در رودررویی با توابان در ملتقای دل‌سوزی و خشم ایستاده است؛ دل‌سوزی به‌خاطر دوستانی که از هراس سبعیت جلادان به جان زخم عفونی خریدند و خشم در مقابل قربانیانی که جامه‌ی جلاد پوشیده‌اند.

8
در متن بلند خاطرات زندان تنها شکنجه‌ی خود تصویر نمی‌شود؛ که لحظه‌های سرشار از درد و اندوهی در مقابل نور می‌آید که صدای تازیانه برتن دوست در گوش می‌پیچد؛ لحظه‌های سرشار از درد و اندوهی که اندام دوست در مقابل جوخه‌ی آتش قرار می‌گیرد؛ لحظه‌های سرشار از درد و اندوهی که تیر خلاص بر شقیقه‌ی دوست شلیک می‌شود.
   در متن بلند خاطرات زندان، شکنجه‌ی روحی یعنی تماشای صحنه‌ی به‌یغما رفتن تن و جان دوست؛ یعنی شنیدن صدای ناله‌ی دوست. در متن بلند خاطرات زندان، شکنجه‌ی روحی مجروح شدن عضوی از یک تن در برابر عضوی دیگر است؛ تجربه‌ی عمق بی‌انتهای ناتوانی در مقابل عمق بی‌انتهای بی‌انتهای ناتوانی‌ی دوست.

9
در متن بلند خاطرات زندان، مرگ نه تنها فاجعه‌ای است که برسینه می‌نشیند یا دور گلو می‌پیچد، که کابوسی است که به سماجت گرد بام و سر می‌چرخد. زندان‌های جمهوری‌ی اسلامی به اتاق انتظار مرگ می‌مانند. در متن بلند خاطرات زندان، بسیارانی به‌انتظارمرگ نشسته‌اند و به زوال جهان می‌نگرند؛ که مرگ چون در چشم‌انداز می‌آید، همه‌ی آن روزها که گذشته‌اند، رنگ دل‌تنگی‌ی ژرف می‌گیرند. جهان که رنگ وداع می‌گیرد، دست‌های مهربانی که به شانه خورده‌اند، تبدیل به باردل می‌شوند و خطاهای از یاد رفته ندامت جان‌سوز می‌آفرینند. مرگ چون در چشم‌انداز می‌آید، همه‌ی وجود بدل به تهی‌ی مطلق می‌شود.
   متن بلند خاطرات زندان، از کابوس مرگ نیز رنگ می‌گیرد؛ ازوداع جان‌سوز دوست و تصور وداع خویش از جهانی که جاپای دوست بر آن مانده است.

10
ژاک لاکان فیلسوف و روان‌کاو فرانسوی، در تبیین چه‌گونه‌گی شخصیت آدمی، از مرحله‌ای به نام مرحله‌ی آینه‌ای یاد می‌کند. به گمان لاکان کودک در نخستین نگاه به آینه چنان از تصویر جسم تنهای خویش به هراس می‌افتد که جسم خویش را تکه‌ای از جسم مادر می‌پندارد. با گذر زمان اما، کودک از مرحله‌ی آینه‌ای برمی‌گذرد و راز تنهایی‌ی خویش را درمی‌یابد.
   لاکان کودکی را که در آینه می‌نگرد دال می‌خواند و تصویر او را مدلول. در مرحله‌ی آینه‌ای دال و مدلول در خیال کودک به وحدت رسیده‌اند؛ در مرحله‌ی جدایی اما، کودک به گستره‌ی نظم نمادین زبانی وارد می‌شود؛ نظمی که بستر نام‌گذاری‌ها بر مبنای تقابل‌های دوتایی است؛ ایجاد مدلول‌های ثابت برای دال‌ها. به روایت لاکان اما، هیچ مدلول ثابتی برای هیچ دالی وجود ندارد؛ چه زمان سوژه‌ی استعلایی به‌سرآمده و دوران دال استعلایی آغاز شده است؛ دوران معانی‌ی متفاوت برای واژه‌های یک‌سان.
   ژاک لاکان دوران معانی‌ی ثابت را پایان یافته می‌داند و از دال استعلایی سخن می‌گوید. ما اما، در روبرویی با متن بلند خاطرات زندان، دال درد را در مدلول‌های مشترک می‌خوانیم: فراموش‌شده‌گی، مرگ حماسی، مقاومت، تحقیر، شکسته‌گی، شکنجه، زخم، وداع، اندوه دوست، غربت عارفانه، تنهایی‌ی تراژیک، شجاعت، هراس، کابوس، سربلندی؛ خودِ درد.
   در متن بلند خاطرات زندان، مدلول استعلایی‌ی درد سایه گسترده است؛ جان‌هایی که می‌افسرند، بغض‌هایی که می‌شکفند، زخم‌هایی که می‌سوزند، معصومیت‌هایی که آوای اندوه و غرور می‌خوانند؛ خودِ درد؛ تکرار ترجیع‌بند شعر یک نسل در گوش نسل‌هایی که شاید به آینه با چشم دیگری بنگرند. 


مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.