|
«مانیفست برای چپ مدرن یا پست مدرن؟»
|
|
|
کیومرث دُرکشیده
|
نام كتاب: تبار شناسي استبداد ايراني ما نويسنده: هوشنگ ماهرويان نشر: بازتاب نگار- ايران چاپ اول: 1381
پيش درآمد؛ هوشنگ ماهرويان بعد از كتاب «مدرنيته و بحران ما» كتاب «آيا ماركس فيلسوف هم بود» را در آورد و كتاب «تبار شناسي استبداد ايراني» سومين كتابيست كه در ايران از او منتشر شده است. محتواي سه كتاب به خوبي ميرساند كه ماهرويان سوسياليسم را مدرنترين گرايش مدرنيته ميداند و با سوسياليسم پيشامدرن (آسيايي- چيني، روسي- استاليني و...) مرزبنديِ جدي دارد و آنها را به نقل از «سمير امين» بديل سرمايهداري نميداند، بلكه در نهايت آنها را نوعي آرمانخواهيِ ضد امپرياليستي و رهاييبخش كشورهاي «پيراموني» ميبيند. ماهرويان قبلاً در مقدمهي كتاب دوماش نوشته بود: «لنين تأكيد بر استقلال شوراها از حزب داشت و به نقش كارگران در حكومت بها ميداد و ميخواست با رشد سازمان شورايي دولت، دستگاه بوروكراتيك دولت سرمايهداري را نابود كند، اما اين نظرات به فراموشي سپرده شد و ديكتاتوري با تفسير استالين در روسيه و اقمار آن مستقر شد» اما علاوه بر آن ماهرويان معتقد بود كه: «اساساً در جامعهاي كه روشنگري را تجربه نكرده بود و هنوز اسير بنيادهاي استبدادي خود بود، نظرات لنين و تزهايش پوششي بر همان بنيادهاي استبدادي شد. و به اين ترتيب شكست سوسياليسم قرن بيستمي را رقم زد.» او در همان مقدمه نوشته بود: «سوسياليسم قرن بيست و يكم برپايهي دموكراسي و مشاركت همگاني بنا خواهد شد. اين دموكراسي برخلاف آن چه كه لنينيسم ميگويد در تعارض با دموكراسي غربي نيست، بلكه انكشاف و دنبالهي دموكراسياي است كه روشنگري فلسفه سياسي آن را بنا نهاد. سوسياليسم آينده تمامي جامعهي مدني را هم چون آلتوسر در نگاه وابسته دولت سرمايهداري نميداند. بلكه به قول هابرماس دستآوردهاي دموكراتيك انسان نيازمند بازبيني در تمام اصول گذشته فرد است، همان بازبيني كه سالها ضد ارزش تلقي ميشد، و بر خلاف نظريهي دترمينيستي كه به نقش انسان در تاريخ بهايي نميدهد. سوسياليسم بدون نظريه پردازي، بدون دخالت آگاهانهي انسانهاي هوشمند و بدون داشتن پايههاي نظري، امكان پذير نيست، و اين پايههاي نظري با نقد گذشته شكل خواهد گرفت. ماركس فقط دو الي سه باز از ديكتاتوري پرولتاريا نام برد (در نقد برنامه گوتا و يكي دو جاي ديگر)، انگلس بر آن تكيه كرد و لنين آن را نظريه پردازي نمود و استالين به روش استبداد شرقي، آن را عملي كرد. براي رسيدن به تئوري سوسياليسم قرن بيست و يكم، بايد سوسياليسم قرن بيستم و پايههاي نظري آن را نقد كرد، تا گذشته اجازه نيابد به اكنون و آينده راه يابد و آن را اسير خود كند، تا از ديكتاتوري پرولتاريا، نظام تك حزبي، حكومت حداكثري، به نابود كشيدن نهادهاي مدني و حاكم كردن يك ايدئولوژي و تك صدايي بيانجامد. سوسياليسم قرن بيستمي بعد از روشنگري نبود، رشد دهندهي پروژهي بعد از روشنگري نبود، رشد دهندهي پروژهي ناتمام مدرنيته نبود، پديدهاي پيش مدرن بود. بعد از ولتر و منتسكيو نبود. پديدهاي پيش دموكراتيك بود و بدون چنين نقدي نميتوان از سوسياليسم آينده سخن گفت و به آن دل بست، و در راهش تلاش كرد.» ماهرويان در همان مقدمه عاقبت ميپرسد: «آيا ميتوان به سوسياليسمي رسيد كه تفكر و ايدئولوژي را هم چون گذشته، وسيلهي اقتدارِ خود نكند؟ به فرهيختهگي فروتنانهاي دست يابد كه بتواند در نقش اپوزيسيون هم تأثير گذار باشد؟ آيا ميتوان به سوسياليسمي دست يافت كه از بوروكراسيهاي عريض و طويل اجتناب كند و از حكومت ايدئولوژيك يا جامعه تودهوار و عدم حضور تشكلهاي مستقل مردمي بپرهيزد؟ و يا بايد به حكومت حداكثري تن داد، به اميد اين كه به جامعه بدون دولت رسيد؟ آيا ميتوان چپ گذشته را چنان نقد كرد كه توتاليتاريسم را از سوسياليسم جدا كرد و به دور ريخت؟ آيا ميتوان دموكراسي، نظام چند حزبي، آزادي مطبوعات و جامعه باز مدني را با سوسياليسم در آميخت؟» اين پرسشها از آن نوع پرسشهايي بود كه در جامعه ايران، بسياري از هوشمندان و نظريهپردازان و دانشجويان سطح فوق ليسانس و دكتراي علوم نظري، با نگاه به گذشتهيِ تاريخِ چپ جهان و ايران دارند. و آنها را در بسياري از نشستهاي كوچك طرح ميكنند. مقالاتِ كتاب «آيا ماركس فيلسوف هم بود؟» قبلاً در مجلهي فرهنگ و توسعه به چاپ رسيده بود و مورد توجهي جامعهي روشنفكري ايران قرار گرفته بود، هر چند به مذاق چپ ارتدكس و سنتي خوش ننشست و با بهتان و تهمتهاي ناپسند، سعي آن كردند تا اين راه عقيم بماند. همهي مقالات كتاب «تبار شناسي استبداد ايراني» نيز به جز مقالهي آخر. در مجله فرهنگ و توسعه چاپ شد. اما با چاپ اين مقالات بسياري معتقد شدند كه ماهرويان تلاشهاي اوليهاش را ناكام نهاده و براي يافتن پاسخهايش به پست مدرن پناه برده است. آن چنان كه بعضيها عنوان «چپ پست مدرن» را بر او نهادند. بدين خاطر مجلهي فرهنگ و توسعه مصاحبهاي با او ترتيب داد و او در آنجا گفت: «من با خواندن درست اين تفكراتِ تجدد ستيز نه تنها مخالف نيستم، بلكه معتقدم كه به ما ياري هم خواهد رساند. خواندن و بررسي انديشههاي ميشل فوكو، پل ريكور، ليوتار و دلوز به من كمكهاي بسيار رساندهاند. ولي من كوشيدهام صحبت آنها در غرب را با شرايط ديگر، و با شرايط خودمان خلط نكنم. در كشور ما چه بسيار شده است كه تفكرات تجدد ستيز غربي دست به دست انديشههاي بنيادگرا دادهاند و در خشكاندن نهالهاي تازه رسته و ضعيف تجدد كوشيدهاند. اين تلاش را از همان ابتداي انقلاب مشروطه به بعد هم تا كنون ميتوان نشان داد. من هر تلاشي را كه بتواند مدرنيتهي ايراني را تعريف كند و در بسط و توسعهي آن كوشا باشد، ميستايم و در مقابل تفكرات پست مدرني قرار ميگيرم كه دست در دست بنيادهاي فرهنگي ما ميگذارند و به جنگ مدرنيتهي نوپايمان قرار ميگيرند. بدين خاطر خود را بي نياز از خواندن و كوشش در درك انديشههاي پست مدرن نميدانم. ويتگنشتاين در رسالهي «تراكتاتوس» بينش افلاطوني «فرگه» و « راسل» را در مورد رياضيات رد كرد و اظهار داشت: رياضي دانان مكتشف نيستند، بلكه مختوعاند. رياضيدانان با كار ذهني خود سيستمهايي را اختراع ميكنند كه در هيچ جاي جهان نبوده است، رياضيدانان از نظر «تراكتاتوس» ويتگنشتاين مكتشف نيستند، بلكه مختوعاند. نظريه پردازان تاريخ، هم چون ماركس هم به نظر من مكتشف نيستند، بلكه مختوعاند. شايد در اينجا نزديكي بين من و تراكتاتوس ويتگنشتاين وجود داشته باشد» او در همان مصاحبه اذعان داشت: «من خود را ماركسيست نميدانم، اما ماركسين هستم، همان طور كه وبرين هستم». در آمد: برنامه نوسازي از بالايِ رژيم پهلوي، آرايش نيروهاي اجتماعي را در ايران دگرگون كرد. مهمترين دگرگوني در اين آرايش، ظهور طبقه متوسط جديد بود. آرايش جديد نخست تأثيرش را بر فضاهاي روشنفكري ايران نهاد، نسل جواني كه در دانشگاههاي كشور به تحصيل مشغول بودند، در دايرهي امواج آرايش نوين نيروهاي اجتماعي قرار گرفتند. جنبشهاي فدايي و مجاهد خلق به مفهوم عام خويش، محصول اين امواج بودند. اما نسل پيرتر چپ، چون خود محصول مناسبات اجتماعي عشيره- قومي بود، در همان فضاي سنتي باقي ماند و به پاسداري از سوسياليسم قومي- عشيرهاي مشغول بود. سوسياليسم «روسي- استاليني» از سوي همين نيروها در فضاهاي روشنفكري ايران پخش ميشد. اما نوعي «كمونيسم آسيايي» نيز از سوي چين امواج خود را منعكس ميكرد و چون آرايش نيروهاي اجتماعي در ايران تغيير يافته بود، ره به جايي نبرد. طبقات سنتي جامعه كه با پيدايي آرايش نوين خود را در خطر نابودي مييافتند و هر روز حلقه محاصره خويش را تنگتر ميديدند، به دنبالهروي از اشكال مبارزاتي طبقهي متوسط جديد كشانده شدند. در اندك مدتي، زندانهاي شاه پر از جواناني شد كه متأثر از انعكاس امواج اين آرايش نوين اجتماعي بودند. عاقبت در سال پنجاه و هفت و به خاطر امكانات علني طبقات سنتي كه در مساجد داشتند، و نيز شيوههاي غلطي كه فدائيان و مجاهدين به علت جواني و ناآشنايي با شيوههاي علني مبارزه و چگونگي سازماندهي مردمي از خود نشان دادند، و مهمتر از همه، حضور قدرتمندانهي فرهنگ اسطورهاي و چيرگي كامل آن بر انديشهي زميني و عقلاني، بار ديگر در مبارزه بين عقل و اسطوره، بين سنت و غير سنت، بين هويتِ سياسي- اقتصادي و هويت سنتي- ديني، اسطوره بر عقل (عقل آغازين)، و هويت سنتي- ديني بر هويت سياسي- اقتصادي چيره شد. چون آرايش نوين قواي اجتماعي محصول نوسازي رژيم پهلوي و از بالا بود، عقل حامل طبقهي جديد، عقل آغازين بود. هنوز اين طبقه به دلايل تاريخي و ساختاري و فرهنگي فرصت آن را نيافته بود كه سنت و فرهنگ سنتي را به پرسش گيرد، آن را سنجشگري كند، از شبه عقل فاصله گيرد و به عقل نظري، عقل ناب دسترسي يابد. پديدهاي كه مدام در تاريخ ايران تكرار شده بود و در ديالكتيك عقل و اسطوره، هميشه اسطوره بر عقل چيره يافته بود. برعكس در يونان قديم چون كاست روحانيون وجود نداشت و كتاب مقدسي هم نبود، فلسفه رشد كرد و فرهنگ عقلاني جاي دين را گرفت، و اين حادثه بعدها و در قرن هفدهم و هجدهم در اروپاي غربي رُخ داد. در جوامعي چون جوامع ما، متون مقدس انديشه را در چارچوب خود محصور كردند و اجازه ندادند كه انسان آن عصر در ستيز با سرنوشت گردد و چه بسا آن را مغلوب و مقهور خود سازد. استبداد شرقي آبپايه هم مانع از آن شد كه فرديت در جوامعي چون ما شكل بگيرد. بعد از قيام بهمن، منازعات بين طبقات سنتي و جديد ادامه يافت. آيتالله خميني «رهبر كاريزما» آرايش نيروهاي اجتماعي را درهم ريخت و آن را به شكلي نوين بازتوليد كرد. اين آرايش بعد از اشغال سفارت امريكا در تهران شكل مشخصتري يافت. در آرايش جديد، دستهي اول خواهان ادامه انقلاب مشروطه، محدود كردن قدرت «رهبر كاريزما» و هژمان مشروطيت بر مشروعيت بود؛ جبههي ملي، نهضت آزادي، جاما و... در اين دسته جاي داشتند. دسته دوم داراي گرايش اشرافي- بازاري بودند و از سنت به عنوان ايدئولوژي خود بهره ميبردند و راه سرمايه اندوزي ما قبل سرمايهداري را در پيش گرفتند. دستهي سوم طبقات متوسط و سنتيِ شهري بودند كه داراي آرمانهاي خرده مالكانه بوده و بر مبارزه با سلطه سرمايهداري جهاني، تقدم مالكيت كوچك بر مالكيت بزرگ، خودكفايي اقتصادي تأكيد داشتند. دستهي چهارم از آن طبقات متوسط سنتي و دهقاني بود كه از قسط و عدالت و استقرار حكومت نايب صاحبالزمان حمايت ميكردند. شهادت هفتادو دو تن و شبه سازي آن با واقعهي كربلا، اسطورهاي كردن تمام وقايع و شبيه سازي آن با نقاط عطف وقايع ديني. پذيرش و گستراندن فرهنگ شهادت براي تصاحب كليد بهشت... و به طور كلي احياي فرهنگ گفتاري و كرداري گذشتهي اسلام، در صدر گرايشهاي آنها قرار داشت. دستهي پنجم روشنفكران چپ طرفدار اردوگاه سوسياليسم بودند كه پايگاههايي در بين فعالين صنوف داشتند. آنها در مبارزه با سلطه سرمايهداري جهاني، تقدم مالكيت كوچك بر مالكيت بزرگ و خودكفايي اقتصادي خود را با طبقات متوسط و سنتي همسو مييافتند. دسته ششم روشنفكران چپ شهري بودند كه علاوه بر حمايت از عدالت اقتصادي و مبارزه با سلطه نظام جهانيِ سرمايهداري، از شكلگيري نهادهاي دهقاني و شهري (با تأويلي كه آن زمان نسبت به جامعهي مدني وجود داشت) و حمايت از حقوق اقليتهاي ملي را در برنامه خود داشتند. دسته هفتم روشنفكران چپ مذهبي بودند كه در حقيقت از نوعي سوسياليسم خرده مالكانه حمايت ميكردند و در بعضي جهات با دسته اول و در جهاتي ديگر دسته ششم همسو بودند. طبقه متوسط جديد نيز به چند پاره تقسيم شده بود: پارهي اول از دسته اول حمايت ميكرد. پارهي دوم خود را در دسته پنجم جستجو ميكرد. پاره سوم و چهارم با دستهي ششم و هفتم هماهنگ بود. بعد از اشغال سفارت امريكا در تهران، بخش وسيعي از كادرها و نيروهاي دستهي ششم به دستهي پنجم پيوست. و با اين عمل آزاديهاي دموكراتيك را فداي عدالت اقتصادي و مبارزه با سلطهي نظام جهاني سرمايهداري كرد. همين اقدام سبب فزوني يافتن اعتبار دستهي هفتم شد و دستهي هفتم به يك باره به سازماني مطلوب براي بخش اعظم طبقهي متوسط جديد تبديل كرديد. اما طبقه متوسط جديد كه برنامهي حداقل آن ادامهي انقلاب مشروطه و محدود كردن قدرت رهبر كاريزما و برنامهي حداكثر آن جامعهي بي طبقهي توحيدي بود، در فبال اقتدار كاريزمايي تاب مقاومت نياورد، صبر و شكيبايي را از دست داد و به قهر مسلحانه كشيده شد (لازم ميدانم كه تذكر دهم طبقات كارگري ايران در اين دوران حركت اجتماعي- سياسي چنداني نداشتتند، و اگر بخواهيم از منظر پاراديمهاي ماركس به حركت آنها بنگريم، بي شك بايد آنها را «طبقهي در خود» بناميم. هر چند نبايد از ياد برد نقشي را كه كارگران صنعت نفت ايران در دوران تدارك قيام بهمن ايفاء نمودند، غفلت نمود. آن دوران را بايستي تأثير گذارترين نقشي دانست كه طبقهي كارگر از ابتداي حياتش در تاريخ معاصر ايفاء نموده است. اما همان حركت هم با فتواي مراجع ديني به پايان رسيد. (برخلاف دوران قيامهاي شهري كه شهروندان تن به فتواي مراجع ديني ندادند و پادگانها را اشغال كردند.) عاقبت اقتدارِ «كاريزمايي» تمامي دستههاي غير سنتي را درهم شكاند. بسياري از فعالين سياسي اعدام و «نادم» شدند. بخشي هم مجبور به ترك كشور و پناهجو گرديدند. آن دسته كه توانسته بودند در داخل كشور خود را حفظ نمايند، به انفعال كشانده شدند و به قولي زندگي «غير ايدئولوژيكي» خود را آغاز نمودند. از همان زمان طبقه متوسط جديد ايران «اقليت خاموش» لقب يافت. اردوگاه سوسياليسم واقعاً موجود! هم به بادي بند بود و در «تند پيچي» درهم ريخت و چيزي از آن برجاي نماند. سه حادثهي متلاشي شدن احزاب غير سنتي، اعدام و نادم شدن و پناهجو گرديدن و انفعال فعالين اين احزاب، فروپاشي شوروي و اقمار آن، سايهي سنگين ياس را در دانشگاهها و فضاي روشنفكري ايران و خانوادههاي فعالان سياسي و بخشي از كارگران گستراند. بعد از فوت آيتالله خميني هم چند حادثهي مهم اتفاق افتاد: اول اين كه رهبر جديد نظام جمهوري اسلامي نتوانست اقتدار «كاريزمايي او را تداوم بخشد و نظام مجبور شد به شبه دموكراسي نمايشي تن دهد. دوم آن كه همين دموكراسي همايشي هم جامعهي روشنفكري ايران را به تكاپوي جديد انداخت. سوم، تأسيس دانشگاههاي جديد دولتي و خصوصي و گسترش آن به اكثر نقاط كشور، كه باعث شد نسل نويني بالاخص در رشتههاي نظري از آنها فارغالتحصيل شوند كه منظرگاههاي جديد را جستجو ميكردند و خواهان توسعهي كشور در ابعاد گوناگون خود بودند. هر چند آنها از چگونگي روند توسعه در كشوري چون كشور ما اطلاع چنداني نداشتند. اما در همين دانشگاهها بود كه اولين بار اسطورههاي قدرت كه از سوي رهبر كاريزمايي بازتوليد شده بود به پرسش كشانده شد (حتا آنها بيش از هشتاد مورد اشتباه در عملكرد او ديدند كه با عكسالعمل نيروهاي سنتي روبرو شد). چهارم آن كه فضاي مطبوعاتي تغيير اساسي يافت. از كيهان فرهنگي بخشي جدا شدند و مجلهي «كيان» را بنا نهادند. كيان بازتاب دهندهي تلاشهاي آغازين دوران تقدس زدايي در بين دانشگاهيان و نسل جديد روشنفكران ديني شد كه با شكيبايي راه توسعه را ميجستند. «ايران فردا» هم منتشر شد كه ديدگاههاي ملي- مذهبيها را دنبال ميكرد، آنهايي كه طبقهي متوسط جديد برنامهي حداقل خود را در سالهاي بين 59-57 در آنها ميديد. قبل از آن «آدينه» هم بود كه روشنفكران لائيك در آن قلم ميزدند و اگر بخواهيم اين دسته را در آن سالها بيابيم ، بهترين منبع است. چندتاي ديگر مثل «تكاپو» هم در آمدند كه بيشتر در حال و هواي آدينه قرار داشتند. پنجم آن كه بخشي از چپ داخل كشور به بازخواني انديشههاي گذشتهاش پرداخت: پرسمان را آغاز كرد و چون از چوب تكفير وحشت داشت، نتوانست از «پارادايمهاي مُثلُي» بيآغازد و آنها را تهي از تقدس سازد. بي شك محمد مختاري و محمد جعفر پوينده دو نمونهي تيپيك آن دورهاند. پوينده بيشتر ترجمه ميكرد: از لوكاچ، مكتب فرانكفورتيها، طرفدار ماركسيسم فلسفي (ماركس جوان). او با چپ سنتي- استاليني فاصله داشت. محمد مختاري اما به مدرنيته بيشتر نظر داشت، دستاوردهاي آن را در غرب به خوبي ميشناخت. كار پژوهشهاي فرهنگي را به خوبي آغاز كرده بود و در اين عرصه سنگ پايههاي محكمي از خود به يادگار گذاشت. چون پوينده و مختاري بسيار بودند و هنوز هم هستند و به راه خود ادامه ميدهند. ماهرويان از جهاتي به پوينده و از جهاتي ديگر به مختاري نزديك است. هم با مدرنيته آشناست و هم با مكتب فرانكفورتيها و... و در اين عرصهها خيلي خوب خوانده است. تبار شناسي استبداد ايراني حاصل اين خواندنهاي مستمر است تبار شناسي استبداد ايراني و ماهرويان: ماهرويان در كتاب تبار شناسي استبداد ايراني، اين چنين مينويسد: «در تاريخ فلسفه سه انقلاب مهم در شناخت شناسي صورت گرفته است. او.لين انقلاب متعلق به «نوميناليستهاست» كساني كه ميگفتند مفاهيم فقط در ذهن هستند و وجود خارجي ندارند و آنها مقولات و اسامي عام و كًلّي همچون خوبي، بدي، گوسفند و... را ذهني و غير واقعي ميدانستند و با اين باور جوّ افلاطوني قرون وسطي را مورد ترديد قرار دادند» زيرا تفكر افلاطوني معتقد بود كه «كليات در بيرون ذهن وجود دارند، آنها در دنياي مُثُل هستند و برتر و مقدم بر جزئياتاند. تك تكها و مفردات سايههايي از كليات مُثُلياند» آنها با اين تفكر «مشاهده را مُخل شناخت ميدانستند و بهايي به امر ابژكتيو نميدادند و ميگفتند ما فقط با مراجعه به خاطره است كه ميتوانيم به شناخت برسيم... وگرنه ابژكتيويته چيزي جز سايهي واقعيات و منحرف كنندهي شناخت نيست» اما نوميناليستها در چنين شرايطي اعلام كردند كه «اشياء مقدم بر مفاهيماند و امر متحقق مقدم بر امر انتزاعي ميباشد و كليات وجود بيرون از ذهن ندارند، بلكه فقط واژهگاني هستند كه براساس مشخصات مشترك دستهيي از اشياء و پديدهها در ذهن من به وجود آمدهاند» دومين انقلاب در شناخت شناسي به كانت تعلق دارد. زيرا «كانت با طرح كردن معرفت از پيشي و احكام تحليلي و تركيبي نقشي درخور به سوژه داد». كانت معتقد بود كه «انسان در عقل محض، عقل عملي و قوه حكم يعني اخلاق و زيبايي شناسي با مباني پيشيني خود با جهان روبرو ميشود. پس در تمامي زمينهها واقعيت را در ذهن خود شكلي انساني ميبخشد. كانت اين كشف خود را انقلاب كوپرنيكي در فلسفه ناميد» كانت ميگويد: «حقايق رياضي تركيبي پيشينياند. انسان با همين الگوها و سيستمهاي رياضي به تبين فيزيكي، شيميايي، هندسي و مكانيكي جهان ميپردازد. پس تمامي علوم به شكل تركيبي پيشيني ذهن انسان در ميآيند. شناخت، شكل انساني به خود ميگيرد، يعني بخش مهمي از شناخت مربوط به سوژهي شناساست. به اين ترتيب كانت معتقد است كه نميتوان به شناختي از جهان رسيد كه سوژهي شناسا در آن مدخل نباشد» سومين انقلاب در شناخت شناسي در قرن بيستم به وقوع پيوست. كار مهمي كه «تومان كوون» در خواندن تاريخ علم و شناخت شناسي انجام داد اين بود كه پارادايمهاي علمي را امري ذهني دانست و آنها را از واقعيت جدا كرد. او تاريخ علم را دوره بندي كرد و گفت هر دوره پارادايم خاص خود است. اين پارادايم در ابتدا مسلط است و رونق دارد. بعد از چندي در توجيه جهان و يافتههاي جديد با ركود مواجه ميشود و پس از ركود، بحران است كه رُخ ميدهد. با انقلاب علمي اين پارادايم از دور خارج شده، پارادايم ديگري جاي آن را ميگيرد. كوون به شكل ديگري تاريخِ علم را قرائت نمود. او در خواندن تاريخ به دانش جمع شونده معتقد نبود. نگاه قبل از كووني معتقد بود كه فقط يك علم در بارهي جهان واقعي وجود دارد كه مرتباً تكامل مييابد و به جهان نزديك ميشود» و بدين سبب است كه «شناخت شناسي ماركس پيش از دوران توماس كوون ميباشد. ماركس تصور ميكرد با هر الگو سازي، قانوني از تاريخ و اقتصاد و جامعه را كشف كرده است... ماركس نيز هم چون نيوتون معتقد بود كه قوانين بخشي از جهان را كشف كرده است. او اعتقاد داشت كه قوانين تاريخ و اقتصاد و سرمايهداري را كشف كرده است»و در يونان باستان «يقين رياضي وجود داشت. يعني تمامي برهانها و گزارههاي رياضي كشف واقعيات و قوانين جهان مادي تلقي ميشد، اين يقين رياضي تا قرن نوزدهم ادامه يافت. در اين قرن با بوجود آمدن سيستمهاي جديد رياضي شك آغاز شد. اين شك حاصل بحران عدم يقين به برهانهاي رياضي بود. از اين پس ديگر مباحث محرز و ثابت شدهي رياضي را قوانين جهان مادي نميدانستند. در گذشته معرفت را عكس برگردان واقعيت ميدانستند. پيش از كانت مسير عبور بسيار ساده و سر راستي ترسيم شده بود، تا گذار از مسايل هستي شناسي (آنتولوژيك) به مسايل معرفت شناسي (اپيستمولوژيك) را نشان دهند. كانت اين مسير را با بيان اين قضيه كه معرفت عكس برگردان واقعيت نيست به هم ريخت. او با طرح معرفت پيشيني و پسيني باب بحث تازهاي را براي عبور از آنتولوژي به اپيستولوژي گشود. قبل از انقلاب كووني در شناخت شناسي، مسئله اصلي در شناخت، نگريستن و خوب نگريستن به جهان بود... ايمره لاكاتوش مينويسد: پيش از آن كه اينشتين نظريهي خود را ارائه دهد، غالب دانشمندان فكر ميكردند نيوتون قوانين غايي خداوند را از طريق استنتاج از واقعيتها كشف كرده است... پوپر معتقد بود بسياري از نظريههاي علمي اثبات پذير نيستند فقط زماني كه نظريه را ابطال كنيم از دور خارج ميشود. توماس كوون جلوتر رفته و نظريههاي علمي را حتا ابطال پذير ندانست. او نوشت: هيچ پارادايمي در تاريخ علم، ابطال نميشود، بلكه پارادايم ديگري رونق گرفته، جاي پارادايم قبلي را ميگيرد. هيچ پارادايمي نميتواند تمامي حقايق موجود در محدودهي يك علم را تبين كند. اگر ميشد تمامي حقايق فيزيكي، شيميايي، مكانيكي، پزشكي. تاريخي، اجتماعي و اقتصادي را با يك الگو بيان كرد، ديگر تاريخ علم وجود نداشت و فيزيك كوانتومي به جاي فيزيك نيوتوني مطرح نميشد. يك بار جالينوس تقسيم بندي طبايع اربعه را مطرح كرد و ديگر اين الگو براي ابد براي شناخت امراض و آسيب شناسي به كار ميرفت. ولي طبايع اربعه واقعيت بيروني نيست كه كشف شده باشد. يك الگوست كه هر زمان ميتواند جاي به الگوي ديگري بدهد.... در علم و معرفت بشري به قول هگل با عناصر پايان پذير و محدود روبروايم، در صورتي كه جهان بيكرانه و پايان ناپذير است. بنابراين تمامي الگوها، چه در علوم تجربي و چه در علوم اجتماعي از جمله تاريخ، قاصر از در برگيري و تبين تمامي حقايقاند. الگوها با اصطلاح هگلي «پايان پذير» و محدودند و واقعيات، بيكرانهاند. پس هر الگو تا جايي توان تبين واقعيت را داراست. در تاريخ نيز الگوهاي «پايان پذير» موجودند و حقايق تاريخي پايان ناپذير.» ماهرويان در رابطه با تاريخ مينويسد: «طبقه بندي تاريخ هم چون پارادايمهاي توماس كوون است. اگر پارادايمي جوابگوي ما نبود، پارادايم ديگر را بر ميگزينيم و اگر آن يكي جواب نداد ميتوانيم خود پارادايم بسازيم. .... تاريخ يعني دانش انساني و معقول ما نسبت به گذشته. و اين دانش معقول و انساني در هر زمان با بينش و نگاه و الگوهاي ما شكل خاصي به خود ميگيرد و زماني به تاريخ نگاه اسطورهاي داريم، زماني وقايع نگارانه. زماني تاريخ را به شخصيتهاي تاريخي وابسته ميكنيم و زماني به تكامل تكنولوژي. زماني تاريخ را حركت به طرف ايدهي مطلق ميدانيم و زماني آرمان شهري ميسازيم و حركت تاريخ را به طرف آن ميدانيم. به هر حال هر چه كنيم تاريخ فينفسهيي نيست كه در مطالبات تاريخي خود به آن نزديك شويم و يا از آن دور گرديم» و از ماركس ياد ميكند كه در خانوادهي مقدس نوشته است: «تاريخ كاري انجام نميدهد؛ دستآوردهاي عظيم به تاريخ متعلق نيست. تاريخ در نبردها نميجنگد. اين انسان واقعي و زنده است كه اين همه را انجام ميدهد، كه دارندهي چيزهاست و در نبردها ميرزمد. اين تاريخ نيست كه از بشر به عنوان وسيله سود ميجويد- انگار كه شخص معيني است- تا به اهدافاش برسد. تاريخ چيزي جز فعاليت انسان براي دست يابي به اهدافاش نيست.» ماهرويان، ماركس را متفكري تيز هوش و فرزانه ميداند كه براي تاريخ و جامعه و اقتصاد الگوهايي منسجم طرح كرده است كه براي اولين بار امر تغيير و پراكسيس را در آن جا داده است. كه اين ابداعي مهم و اساسي در روش شناسي علوم اجتماعي ميباشد. ماهرويان معتقد است كه جوامع مختلف را ميتوان به گونههاي مختلف طبقه بندي كرد. اين طبقه بندي امري انتخابي است «هر طبقه بندي ميتواند جوابگوي نيازهاي خاصي باشد. يعني پژوهشگر تاريخ طبقه بندي ميكند و در اين طبقه بندي به حقايقي دست مييابد. اكر اين طبقه بندي خود زنجيري بر دست و پاي محقق شود، نه تنها مفيد فايده نيست، بلكه مانع از تحقيق است.... طبقه بندي تاريخ همچون پارادايمهاي توماس كوون است. اگر پارادايمي جوابگوي ما نبود، پارادايم ديگري را بر ميگزينيم و اگر آن يكي هم جواب نداد، ميتوانيم خود پارادايم بسازيم.» ماهرويان ما را در مقابل سئوالي قرار ميدهد كه «آيا روايت ماركس از تاريخ تنها روايت درست و منطقي از تاريخ است؟ آيا ماترياليسم تاريخي در كنار روايتهاي مختلفي كه از تاريخ ساختهاند قرار دارد و حاوي بخشي از حقيقت تاريخي است، يا اين كه اين روايت برتر از تمامي روايتهاست و تمامي حقيقت تاريخ را ميتوان در آن جست؟» و خود به اين پرسش چنين پاسخ ميدهد: «ماركس در دوره بندي تاريخ از واقعيت تاريخي نسخه برداري نكرده است. به عبارت ديگر شيوههاي توليدي او بازتاب و رونوشت تاريخ نيستند. اين دوره بنديها و قوانين و مقولهسازيها عكس برگردان تاريخ نيستند بلكه حاصل تلاش ذهني ماركس است. اين مقوله سازي و مفهوم سازي و پارادايم سازيها براي يافتن دانش تاريخي است. دانشي كه بعدها آن را ماترياليسم تاريخي خواندند. اما خود او آن را مفهوم مادي تاريخ ميناميد و ميدانيم كه مفهوم را سوژهي شناسا ميسازد و واقعيت مستقل و بيروني نيست. ماركس با ماترياليسم تاريخي هم تاريخ را كشف و هم خلق ميكند. به اين ترتيب ماترياليسم تاريخي در يك جريان خلاق بين ماركس به عنوان سوژه و تاريخ شكل يافته و متبلور ميشود. اشتباه گرفتن ماترياليسم تاريخي با خود تاريخ همان است كه در اين مدت يك صدو پنجاه ساله به وقوع پيوسته است. ماترياليسم تاريخي، تاريخي است كه سوژه آن را آفريده است. پس مابين سوژه و تاريخ جاي دارد و خود تاريخ نيست بلكه يك پارادايم است. به اين دليل در صورت عدم توانايي آن در انطباق با تاريخ يك جامعه ميتوان و حتماً بايد پارادايمي ديگر ساخت... اگر ماترياليسم تاريخي حاوي تمامي حقيقت تاريخ است ديگر بايد تحقيقات تاريخي را تمام شده انگاشت و نشست و جملات ماركس در بارهي تاريخ را حفظ و از بر كرد. آيا چنين نگاهي به ماترياليسم تاريخي آن را از دانش تاريخي به فرا روايتي مذهبي تبديل نخواهد كرد؟» ماهرويان گوشزد ميكند كه «اگر پارادايمهاي ماركس را تبديل به اسطورههاي جاودانه كنيم از تبين دستآوردهاي جديد تاريخي باز ميمانيم و بدين گونه پارادايمهاي ماركس كه زماني به فهم تاريخيمان مدد ميرساند، زنجيري بر دست و پايمان خواهد شد» او مينويسد:«ماركس باور داشت كه پيشرفت علوم فقط وابسته به انباشتن فاكتها نيست، بلكه مهم رشد دادن تئوريهاست. او امور تئوريك را به امور مشاهدهاي تقليل نميداد. ماركس روش علمييي ابداع كرد كه در مقابل پوزيتويسم حاكم در قرن نوزدهم بود. در اين روش سوژهي شناسا با فعاليت مداوم تئوريك، تاريخ، اقتصاد و علوم اجتماعي را براي تغيير دوباره خلق ميكند. چرا كه ماركس معتقد است، ما تاريخ انسان را بر خلاف تاريخ طبيعت، خود ميسازيم، در صورتي كه در تاريخ طبيعت نقشي نداريم. ماركس معتقد بود كه انسان از اين پس هر چه بيشتر از دست نيروهاي كور تاريخي رها شده و خود تاريخاش را خواهد ساخت و براي اين ساختن نيازمند تئوري است. او معتقد بود امانيسم با جامعهي طبقاتي در تعارض است، پس براي گسترش خودورزي و امانيسم مدرن، بايد از جامعه طبقاتي سرمايهداري گذر كرد. و اين ادامهي خرد و امانيسمِ مدرنيته بود.» مهرويان معتقد است كه پوزيتويستها و نو افلاطونيها ديدگاهي متضاد با ديدگاه ماركس دارند و مينويسد: «پوزيتويسم براي به حداقل رساندن نقش سوژه از پارادايم سازي ميگريزد، و لذا علم تاريخ را تبديل به زنبيلي از حقايق بي ربط تاريخي ميكند... با رديف كردن وقايع تاريخي به روش پوزيتويستي، تاريخ خود به خود به سخن نخواهد آمد. اين، مورخ و انديشمند تاريخ است كه آن را به سخن وا ميدارد. انتزاع، مفهوم سازي و پارادايم سازي مرحلهاي از پژوهش علمي است كه پوزيتويسم قادر به درك آن نيست». دسته دوم «كساني هستند كه پارادايمها را برتر از واقعيات ميدانند. آنها تاريخ را محكوم به تبعيت از پارادايمهاي مورد قبول خود ميدانند. هم چون افلاطون اصل را پارادايمهاي مُثلُي خود ميگيرند كه فاكتها سايههايي از آنها هستند. پس در تطابق دادن فاكتها يعني سايههاي افلاطوني با پارادايمهاي مُثلُي ميكوشند. يعني تخت پروكروست را آماده ميكنند و تاريخ ملل را بر آن مبنا جفت و جور ميكنند. ... روش ماركس نه هم چون پوزيتويستهاست و نه هم چون افلاطونيان جديد. او نيوتون تاريخ است. براي اولين بار براي تاريخ و اقتصاد- هم چون نيوتون در مكانيك- پارادايم سازي ميكند. ولي هم چون دگماتيستها كه خود را شاگردان آن ميدانند واقعيت را فداي پارادايمهاي خود نميكند. هر جا كه واقعيات را مغاير با پارادايم ميبيند در پارادايم شك ميكند و واقعيات را به پارادايم ترجيح ميدهد.» ماهرويان معتقد است: «همان گونه كه در فضاهاي جديد ميتوان پارادايمهاي غير نيوتوني ساخت و اين از شأن و اهميت نيوتون در بنيانگذاري علم مكانيك نميكاهد، ميتوان پارادايمهاي غير ماركسي هم ساخت و اين نافي شأن و اهميت ماركس در زمينهي علوم اجتماعي نيست. بلكه نشانهي رشد و تحول روش علمياست كه ماركس بنيانگذار آن بود... هميشه ابداع از آناني بود كه پارادايمهاي گذشته را زير سئوال بردهاند. زيرا اگر پارادايم حاكم را زير سئوال نميبردند، نميتوانستند پارادايمهاي جديدي بسازند و نظامهاي جديد رياضي، فيزيك، مكانيك و اقتصاد را بنا كنند.» او علت بحران تفكر در انديشه ماركسيستي را در آن ميبيند كه «چپ فقط آموخت كه بايد سر بر آستان الگوهاي ماركسي خم كند و بس. واقعيات مرتباً تحول يافتند و الگوهاي ماركسي توان پاسخگويي به اين واقعيات را نداشتند. پس الگوها بعد از چندي دچار بحران شدند و بحران تفكر در انديشهي ماركسيستي به وفوع پيوست» و از «ايمره لاتوش» نقل ميكند كه گفته بود: «وقتي نظريه از واقعيتها عقب بماند، ما با برنامهي تحقيقاتيِ رو به انحطاط و درماندهاي مواجه خواهيم بود.» ماهرويان معتقد است كه ماركس خود چندان پاي بند طبقه بنديهايش نبود و در تحليل مسائل مشخص، اوضاع مشخص را قرباني طبقه بنديهاي خود نميكرد، بلكه اين «انگلس بود كه براي اولين بار نگاه مقدس به نوشتههاي ماركس را باب كرد. او بود كه در مقدمه ترجمه انگليسي كاپيتال نوشت، اكنون كاپيتال كتاب تورات طبقه كارگر شده است. او با اين گفته آغازگر تبديل انديشههاي ماركس به دكترينهاي مقدس شد و به اين ترتيب انگلس پايهي دگماتيسم در ماركسيسم را گذاشت.» انگلس در سال 1883 بر سر مزار ماركس سخنراني كرد: «او در اين سخنراني گفت، همان طور كه داروين قانون تكامل انواع را كشف كرد، ماركس هم قانون تكامل تاريخ و مراحل آن را كشف نمود. او ماركس را كاشف ماترياليسم تاريخي دانست و از همان زمان بود كه چپ جهاني، تاريخ و مراحل تكاملي آن را هم چون تكامل انواع امري جبري دانست. در اين جبر كشف شده نه انسان، نه جغرافيا و نه شرايط، تأثيري ندارند. تاريخ هم چون چرخهاي ماشيني پنداشته شد كه در جهتي خاص حركت ميكند. قوانين و چگونگي و جهت اين حركت هم در آن از پيش نهاده شده است. اين، شبيه همان الهيات هگلي و همان حركت تاريخ به سوي ايدهي مطلق هگل است.» انگلس «ماركس را كاشف قانوني ميداند كه همه نيرهاي تاريخي اعم از سياسي، مذهبي، فلسفي و ايدئولوژيكي را وابسته به شيوه توليد ميكند... او اين قانون را با قوانين علوم تجربي، تبديل انرژيها در فزيك، مقايسه ميكند و آنها را همانند ميداند. و به اين ترتيب بر آن است كه قوانين علوم انساني را به علوم تجربي نزديك كند، كه امري خطاست. در افتادن به ماترياليسم مكانيستي است. همين نزديك كردن است كه به نگاه دترمينيستي منجر ميشود.» ماهرويان معتقد است كه انگلس علاقه زيادي به علوم تجربي داشت و از بضاعت فلسفي ماركس بي بهره بود و ميكوشيد مباحث علوم تجربي و ماركسيسم را به هم نزديك كند «انگلس كوشيد داروينيسم و ماركسيسم را به هم نزديك كرده و داروينيسم را با مقولات ماركسيستي رشد و تكامل دهد» علاوه بر آن انگلس مباحث مطرح شده در كاپيتال و ماترياليسم تاريخي را «هم چون حركت ماده، قوانين ذاتي اقتصاد و تاريخ ميدانست و به اين ترتيب بينالملل دوم را تحت تأثير چنين نگاهي قرار داد» شاگردان ماركس علاوه بر متأثر بودن از ديدگاه انگلس به اسطوره كردن دكترين ماركس برآمدند و با اين عمل كاري جز عاميانه كردن و به ابتذال كشاندن انديشههاي ماركس نكردند. الگوها را اسطوره كردند و به تاريخ آن چنان نگريستند كه انگار روحي است با درجات متفاوت آگاهي. آن چنان از ضرورت تاريخ، جبر تاريخ و مراحل تاريخي سخن گفتند كه «به ذهن ميآيد كه نكند روح جهاني يا گاهيست هگلي تعيين كنندهي اين ضرورت و مراحل تاريخي است. آن چنان از تاريخ و اجتناب ناپذير بودن حركت آن سخن ميگويند كه انگار موجود زندهييست كه محكوم به حركاتي معين است و انسانها فقط وسيلهاي هستند تا تاريخ به اهداف مشخص خود برسد. انگار همان حركت به طرف روح مطلق هگلي است... آنها الگوهاي انتزاعي ماركس را به جاي واقعيت تاريخ مينشانند. الگوهاي انتزاعي، جاي تاريخِ متحقق را در نظرشان ميگيرد» ماهرويان در چند جاي كتابش و به اشكال گوناگون آورده است كه از طريق رهبران اردوگاه سوسياليسم به همه احزاب كمونيستي جهان القاء شده بود كه ماركس قوانين غايي تاريخ و اقتصاد و جامعه را كشف كرده است. آنها معتقد بودهاند كه فقط ميبايستي نظريات ماركس انكشاف يابد و اين انكشاف هم به وسيله لنين صورت گرفته است. آنها هم چون پيروان شناخت شناسي پيش از كووني معتقد به علم جمع شونده بودهاند. ماهرويان آورده است كه «ماركس در تحليلهاي تاريخي خود الگوهايي كه پشت سر هم و به شكل جبري بيايند و به سرمايهداري ختم شوند، طرح نكرد. ماركس قبل از اين كه اقتصاددان يا تاريخدان باشد فيلسوف بود. ماترياليسم تاريخي حاصل كار شاگردان اوست. شاگرداني كه قبل از هر چيز ايدئولوگ بودند، نه فيلسوف.» و باز مينويسد، آنها در نظر نميگيرند كه «مفاهيم، مقولات و پارادايمها هم چون چيزهاي افلاطوني در دنياي مُثُل نيستند كه ثابت و بدون تغيير باشند. مفاهيم و مقولات و پارادايمهاي علمي در جريان تحقيق و تحليل علمي به وجود ميآيند و مرتباً در معرض تغيير و تحولاند... پارادايم ماركسيستي كه هنوز مورد دفاع ماركسيستهاي ارتدكس است از تبين مسايل جديد جهان، چه در كشورهاي پيشرفتهي صنعتي و چه در كشورهاي توسعه نيافته ناتوان است. ارتدكسها هنوز در نيافتهاند كه علت اين ناتواني چيست! علت ناتواني نقص الگوي آنهاست. الگو جواب گوي مسايل جديد جهاني نيست. ما نيازمند پارادايمي جديد براي تفسير و تغيير جهان جديد هستيم». ماهرويان در توجيه استفاده از پارادايمهاي متفاوت مينويسد: «ما همان طور كه براي نگاه كردن به دور و نزديك از لنزهاي مختلف سود ميجوييم براي نگاه به تاريخ هم بايد لنزهاي گوناگون استفاده كنيم. پارادايمها همان كار لنز را انجام ميدهند. پارادايمي براي نگاه نزديك و پارادايمي براي نگاه دور و پارادايم براي نگاه بسيار دورتر، براي نگاه به دورانهاي تاريخي. هر يك از پارادايمها زاويهي ديد معيني دارند [آن پارادايمي كه براي نگاه نزديگ است به لحظهها و دورانهاي بسيار كوتاه مينگرد، پس زاويهي ديد آن كم است و قادر به ديدن تحول دورانها نيست و آن يكي كه براي دورانهاست از ريزهبيني قاصر و ناتوان است.] اين كار يعني سود جستن از پارادايمهاي مختلف، يعني پلوراليسم در متد.» اگر از پشت لنز دور نگاه كنيم به زبان ماركس: «فرهنگ، سياست، هنرها، حقوق و مؤسسات مربوطهي آنها يعني روبنا تحت تأثير و تبعيت از شيوهي توليد حاكم بر جامعه است. اما اگر از لنز نزديك بين سود جوييم، از چنين زاويهي ديدي، اصلاً اين رابطه را نخواهيم ديد. بلكه مناظري را ميبينيم كه با لنز دورِ دور بين قابل مشاهده نبود. پس براي مطالعه و تبيين يك مسئلهي تاريخي ميتوان پارادايمهاي گوناگون ساخت و از منظرهاي مختلف به آن نگريست.» و خود آورده است كه اين گونه نگاه كردن را از «فرنان برودل» آموخته است (برودل معتقد بود كه تاريخ را ميتوان از سه زاويه نگريست 1 – زاويه نگاه از نزديك، زمانهاي كوتاه و گذرا، حوادث لحظهاي. 2 – زاويه نگاه با فاصلهاي به اندازهي دهه، دو دهه، ربع قرن و حداكثر نيم قرن. 3 – زاويهي نگاه از دور و طويلالمدت. اين زاويهي نگاه از دور است كه بحث سيستمها و ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي را به ميان ميكشد) ماهرويان مينويسد كه «بحث صورت بنديهاي اقتصادي، اجتماعي ماركس و شيوههاي توليدي او را در اين زاويه ميتوان جا داد..... با قبول پلورآليسم در انتخاب پارادايمها، اين آزادي را مييابيم كه روايتهاي گوناگون از تاريخ به دست دهيم... ماترياليسم تاريخي جواب گوي بخشي از واقعيات بلند مدت تاريخيست. اگر ماترياليسم تاريخي را پاسخگوي تمامي مباحث تاريخ بدانيم آن را از دانشي تاريخي به فرا روايتي مذهبي تبديل ميكنيم.» بدين سبب ماهرويان به اين نتيجه ميرسد كه «مثلاً تقسيم بندي ميشل فوكو از اپيتسمههاي مختلف از كلاسيك به بعد ميتواند روشنگر تغيير و تحولات معرفت شناسي مدرن باشد. سود جستن از اين الگو نافي الگوهاي ماركس نيست» هر چند «ارتدكسها نميخواهند الگويي در كنار الگوهاي ماركس ببينند» ماهرويان در اين كتاب به نقل از «ميشائيل پوزي» آورده كه امروز در غرب سه قرائت از ماركسيسم وجود دارد 1 – قرائت ضد فلسفي و ارتدكس كه چهرههاي مشخص آن مندل،آندرسن، براورمن، سوئيزي و باتامور هستند. 2 – نئوارتدكس ساختارگرا مانند: آلتوسر و پولانزاس و ميلي باند و.. 3 – قرائت امانيستي و فلسفي از ماركس مانند لوكاچ، كورش، گُلدمن، مكتب فرانكفورت، هابرماس، شلومو آوينري. و خود را به قرائت سوم نزديك ميبيند. علاوه بر آن از برخوردش با ماكس وبر ميتوان فهميد كه ماهرويان ارج ويژهاي براي وبر و ديدگاهش قائل است: «او به خوبي پي برده بود كه سرمايهداري و سوسياليسم و فئوداليسم همگي واژههايي انتزاعياند. يا به اصطلاح وبري «ايدهآل تيپ»هايي هستند كه به دست نظريه پرداز تاريخ ساخته شدهاند. به نظر ماكس وبر محقق تاريخ و علوم اجتماعي ميتواند هر يك از «ايدهآل تيپها» را انتخاب كرده و از آنها سود جويد. ولي بايد بداند كه اين «ايدهآل تيپها» انتزاعي و... لوكاچ و بعدها مكتب فرانكفورت، نظير آدرنو و هابرماس هم با بهرهگيري از روش ماكس وبر به ماركس نزديك شدند. ماهرويان در اين كتاب چند خطي هم در باره سمير امين و ديدگاهش در باره انقلاب اكتبر و چين و كوبا و ويتنام و.. نوشته و اين كه سمير امين اين انقلابها را بديل سرمايهداري نميداند. نظر كاسيرر را در باره سنت آورده است و نوازشي هم نثار روشنفكران جهان سوم كرده كه مصرف كننده الگوهاي وارداتياند و آنها را اسطوره ميكنند و از توليد الگو باز ماندهاند كه البته همه اين ديدگاهها كم و بيش در ساليان اخير در مطبوعات ايران چاپ شدهاند. اما هوشنگ ماهرويان دچار اين توهم است كه خود با نوشتن اين كتاب نظريهي كوون را بسط داده است. مك اينز، در سال 1972 در نيويورك كتابي درآورد به نام «ماركسيسم غربي»، و در آن به نظرات گوناگون اشاره كرد. محور اصلي آن ديدگاه را نكات زير تشكيل ميداد: (با كمي دقت متوجه نزديكي نظر ماهرويان با آنها ميشويم) 1 – دانش اجتماعي، سازوكارهاي مندرج در واقعيت اجتماعي را كشف نميكند، بلكه چارچوبيهايي براي حصر و تعريف آن ايجاد مينمايد 2 – علوم اجتماعي نميتواند به «قوانين» جامعه دست يابد، بلكه دانشمندان علوم اجتماعي آنچه را كه با نظرياتشان مطابقت دارد قوانين طبيعي جامعه ميخوانند. 3 – واقعيتي كه موضوع شناخت واقع ميشود خود، آشفتگي و اغتشاش سيال و چند مركز يا بيمركزي است كه دانش بدان هيأت و شكل ميبخشد. 4 – واقعيت، پويا و متغيير است و علم نميتواند يك بار و براي هميشه آن را دريابد. 5 – جهان اجتماع، همانند جهان طبيعت، عرصهي تصادف و عدم تعيين و كنترل است. عالم براساس نظر و جايگاه خود، از آشفتگي و به هم ريختگي جهان بيرون، تصويري ميسازد؛ هم چنان كه هندسه تنها در بارهي معماري و مهندسي است و نه در بارهي عين طبيعت. علوم اجتماعي هم معماري و مهندسي معرفت شناسانهي جامعه است. 6 – بايد ادعاي علوم اجتماعي به عنوان علوم طبيعي (بحث در طبيعت اجتماع) را كنار گذاشت. هيچ نشانهي خارجي و برون گفتمانياي حاكي از وجود دترمينيسم در طبيعت جامعه نيست. اگر دترمينيسمي در كار است همان است كه دانش يا گفتمان به كردارهاي اجتماعي نسبت ميدهد. 7 – هر نوع نظريه و پارادايمي، تفسيري است كه ما بر واقعيت تحميل ميكنيم و بدان وسيله به آن شكل و سامان ميبخشيم. مثلاً «ژرژ سورل» معتقد بود كه «جامعه و تاريخ، نظاممند و با قاعده نيستند، بلكه آنچه قاعده و قانون تلقي ميشود جزء «فرهنگي» است كه ما بر آن تحميل كردهايم. از نظر سورل، همهي نظامهاي اجتماعي، بدينسان ساختهي انسان هستند و هيچ ريشهاي در «واقعيات» ذاتي جامعه و تاريخ ندارند. هر علمي، تنها، تعبيري است كه ما بر واقعيت درهم ريخته و مغشوش جامعه و تاريخ تحميل ميكنيم، نكتهي اصلي اين است كه هيچ قاعده ضابطهي دروني و ذاتياي در جامعه و تاريخ نيست. بلكه تنها «اسطورهها» چنان نظم و قاعدهاي را بر تاريخ و جامعه تحميل ميكنند. واقعيت تابع افسانه پردازيهاي نظري است؛ افسانه جنبشي اخلاقي است كه به دورهي از تاريخ معنا و مفهوم ميبخشد و بدين سان آن را از عرصهي آشفتگي و اغتشاش به حوزهي نظم و قاعدهمندي ميكشاند. تاريخ جز مجموعهاي از چنين افسانههايي نيست» (نقل از جزوات درسي دوره فوق ليسانس جامعه شناسي سياسيِ دكتر حسين بشيريه). همان طور كه منصور انصاري در كتاب «هانا آرنت و نقد فلسفه سياسي» آورده است: «انديشهي فلسفي و سياسي قرن بيستم، با تمام پيچيدگيها و ابداعآتش، نوعي «انديشهي تأويلي» بوده است. به اين معنا كه در اين قرن، برخلاف قرون طلايي انديشه از قرن هفدهم تا اوايل قرن بيستم، انديشمند مبدع و برجستهاي مانند دكارت، كانت، هگل و ماركس... با نظامهاي انديشهاي بزرگ براي پاسخگويي به پرسشهاي اساسي و هميشگي انساني به وجود نيامد. انديشمندان قرن بيستمي بيشتر همت فكري خود را صرف تفسير و مباحث در بارهي انديشهها و حوادث قرون گذشته كردند. آخرين موج بزرگ فكري اين قرن، پست مدرنيسم، در نهايت نوعي انديشهي سلبي بود كه هدفش چيزي جز انكار و ترديد در اصول فكري پذيرفته شدهي قرون قبلي نبود. بنابراين در قرن بيستم نميتوان از «خداوندان» يا «پيامبران» يا «قهرمانان» انديشه صحبت كرد. بلكه بايد به دنبال «پيروان بزرگ» يا «مفسران تيز بين برجسته» گشت. بزرگترين انديشمندان اين قرن مانند هابرماس يا ميشل فوكو بيشتر در صدد تفسير يا حمايت از رويكردهاي فلسفي گذشته بودند و هرگز به مقام «نظام سازي» فلسفي كانت، هگل و ماركس، يا حتا نيچه، برخلاف گزيدهگوييهايش، نرسيدند» واقعيت آن است كه بعد از منظومهي نظري ماركس، منظومهي نظري ديگري در جهان طلوع نكرد. فوكو در ساخت پارادايمهاي خود از ماركس، نيچه، و فرويد استفاده شايان برده است. پارادايمهاي هابرماس نيز تركيبي از منظومه نظري ماركس و گزارههاي نظري ماكس وبر و پارسونز است. نوام چامسكي منظومه نظري دكارت را به فلسفهي خودش (هرمنونيك) كشانده است. همانطور كه دوست دانشجوي ما به درستي اشاره كرده است، عصر نظام سازي فلسفي به پايان رسيده است. دانش، خود به علوم گوناگون تقسيم شده است. و فلسفهي متافزيكي قرون طلايي انديشه، روحي سرگردان است كه هر بار به شكلي و صورتي خود را به ما مينماياند. در صورتبندي دانايي عصر ما، بيگمان كانت و هگل و ماركس نقش به سزايي دارند. اين كه ماهرويان دريافته است بايد خود پارادايم بسازيم و از مصرف صرف پارادايمها و يا مُثلُي ديدن آنها دوري جوييم، امر مهمي است. خوشبختانه در ايران و در زمينه نقد ادبي چنين كوششهايي دارد صورت ميگيرد. و اميد آن ميرود كه در عرصههاي ديگر نيز اين امر صورت پذيرد. ولي ماهرويان اگر به تاريخ چپ جهاني نظر دقيقي بياندازد، هواخواهان نظام فلسفي ماركس چندان به «مُثلُي» كردن پارادايمهاي او پايبند نبودهاند. و همان طور كه خود اشاره كرده است: انگلس اولين كسي بود كه سعي كرد بين گزارههاي نظري ماركس و ديدگاههاي داروين نزديكي ايجاد كند و پارادايم انگلسي تا مدتها بر گفتمانهاي بخشي از چپ جهان هژمان داشت. لنين نيز با تدوين تئوري «امپرياليسم و حلقههاي ضعيف آن و روند انقلاب جهاني» به ديدگاه ماركس نسبت به انقلاب جهاني ترديد كرد، خيليهاي ديگر نيز اين كار را كردند، ولي بعد از مدتي. دوباره ماركس پير با آن دوربين تاريخي به قول ماهرويان «نگاه دور» ما را به خود فرا خوانده است. اما چپ ايران بيش از آن كه ماهرويان اشاره دارد، داراي مشكلات اساسيِ معرفت شناسي و هستي شناسي بوده است. اين چپ به راستي عادت به مصرف الگوها داشت، چپ در ظاهر از عقل و از عقل مدرن سخن ميگفت، اما خود اسير سرنمونهاي اسطورهاي بود. اميدوارم چپ به خود آيد و در صورتبندي دانايي عصر ما سهم خود را ايفاء نمايد. نتيجه: آن «اقليت خاموش» گذشته، اكنون به «اكثريت» جامعه تبديل شده و اقشار و طبقات ديگر را به دنبال خود دارد. طبقهي متوسط جديد در جامعهي ما موتور تحولات سياسي و اجتماعي آيندهي نزديك است. و از فرداي قيام به تعبير هگلي: هر بار صورتي از خود را به ما نمايانده است. نهضت آزادي، مجاهدين خلق، اصلاح طلبان درون حكومت، سه صورت از صورتهاي حركتهاي آرمانخواهانهي طبقهي متوسط جديد بوده است. اكنون آنها در صددند تا با توسل به تجربههاي گذشته صورتي جديد از خود بنمايانند، دوران گفتمانهاي مشروطهخواهي، جامعهي بي طبقه توحيدي، اصلاحات حكومتي به پايان رسيده است. اكنون آن نيرويي ميتواند صورت آينده تحولات «آينده نزديك» شود كه درك درستي از آرمانها و خواستههاي جنبش دموكراتيك ايران داشته باشد. چپ ايران اگر از محفلگرايي بدرآيد، از گذشتهاش فاصله بگيرد و آن را به درستي نقد كند، فهم درستي از مدرنيته و روند آن بيابد، صورت بندي دانايي «عصر» را بشناسد، از چپ آسيايي و چپ ارتدكس كه ديگر هيچ سعي در اپيستمهي دوران ما ندارند، فاصله بگيرد، پرچم دموكراسي را در دست بگيرد و ميداندار آن شود، در آيندهي نه چندان دوري حداقل ميتواند به اپوزيسيون پر قدرتي تبديل شود، ما همه، پارههاي واحدي هستيم، تمامي مرزبنديهاي ايدئولوژيكيمان با هم چيزي جز بازتاب حضور هويت قومي و قبيلهاي در ما نيست، از آن فاصله بگيريم و مصلحت «ملي» و «مردمي» را بر مصالح «حزبي» و «گروهي» و «سازماني» خود ترجيح دهيم. كتاب هوشنگ ماهرويان با همهي نقاط ضعفش يك فراخوان جدي در اين راه است. تبار شناسي استبداد ايراني بهانه به دست ماهرويان داده است تا هم چپ ارتدكس را نقد كند و هم تنبلي ما را در مصرف كردن الگوها و مُثلُي كردن آنها (كه از ذهن اسطوره ساز ما حاصل ميشود) بنماياند. همه را فرا خوانده است كه گرد هم آيند و چپي متناسب با اپيستمولوژي عصر ما سامان دهند. مسلم ميدانم اين دعوت و فراخوان با پست مدرنيسم همخواني ندارد.
|