|
دادِ بي داد ، يا جست وجوی زندگی در آنسوی نيک و بد
|
|
|
حميد نعيمی
|
|
صفحه 4 از 5 نحوهي بررسی (متدولوژی) اين روايتها که متناسب با هدفي ايدئولوژيکی و از پيش تعيين شده تنظيم شده است، چيزی نيست به جز وُلگاريزه کردن ادبيات مارکسيستی و رئاليستی، يعنی ساده کردن اين مفاهيم و سپس در رابطة مستقيم قرار دادن آنها به نحوی مکانيکی و تحميلی با زندگی روزمره. بدين علت است که ما شاهد اغراق باور نکردنی راوی، در گرايشاتی از رمانتيسم انقلابی و دگماتيسم موجود در نيروهای چپ، هم چنين بزرگ کردن گرايشاتي در جهت اخلاقی زاهدانه و پارسامنشانهي رايج در آن دوران می باشيم که به قلب کامل مضمون و محتوای تاريخی ـ اجتماعی آن دوران منجر گشته و کليهي مفاهيم و پرنسيپهای ايدئولوژيکی آن دوران را به مفاهيمی بيگانه با زندگی و ستايشگر مرگ تبديل کرده است. انعکاس اين متدولوژی در تمامی مفاهيم بررسی شده به سادگی قابل مشاهده است. مثلاً مفاهيمی همچون "خود سازی" و "انتقاد و انتقاد از خود" که ظاهراً پرنسيپهای هدايت کنندهي زندگی روزمرهي زندانيان می باشد چيزی نيست به جز بزرگ کردن گرايشات زاهدانهي اخلاقی که اينجا و آنجا در بخشی از نيروهای چپ به چشم مي خورده است و سپس عموميت دادن آن بر کل جنبش چپ. از طريق اين دو مفهوم "خود سازی" و "انتقاد و انتقاد از خود" که بخش وسيعی از صفحات کتاب را می پوشاند، راوی موفق به "ساخت و پرداخت" تصويری از فضای زندگی روزمرة زندانيان می گردد که شباهت کاملی به ديرها و صومعه های راهبان مذهبی دارد که هر گونه تماس با دنيای خارج و مادی را نوعی وسوسه شدن و آلوده شدن به گناه مي دانند. بدين ترتيب از طريق اين مفاهيم خواننده بار ديگر با ايدهي راوی مبنی بر يکسانی مفهوم انسان و زندگی در جهانبينی مارکسيستی و جهانبينی مذهبی، آنهم از نوع کاملاً سنتی و قشری آن، مواجه می شود. گويی در ادبيات مارکسيستی، بمانند ادبيات مذهبی، انسان موجودی است اساساً گناهکار و در خطر دائمی وسوسه شدن مادی و زمينی که بايد مدام از طريق انتقاد و انتقاد از خود تحت نظارت و کنترل مرجع و نيروی خارج از خود بوده و با اعتراف به گناهان خود در برابر آن به پاکسازی روح خود بپردازد و يا از طريق "خود سازی"، ابتدايی ترين غرايز و تمايلات انسانی خود را سرکوب کند. در حقيقت تنها در ذهنيت نيهيليستی روای است که ادبيات مارکسيستی آن دوران به چنين شکل کاريکاتوريزه شده و بيگانه با انسان در آمده است. "مفهوم کار توده ای" يکی ديگر از حوزه هائيست که راوی ما سعی دارد از طريق آن، توجه خواننده را به ماهيت سنتی و واپسگرايانهي طرز تفکر سياسی نيروهای چپ و مترقی جلب نمايد. "تظاهر به سينه زنی" در شام غريبان و "تظاهر به روزه گرفتن" در ماه رمضان برای جلب اعتماد و نزديک شدن به زندانيان عادی زن، يا شرکت و کمک به آنان در T کشی و جابجائی ظروف آشغال به مثابه کار توده ای يا تبليغ سياسی، به شيوهي يکی از پرسوناژها "حسين آقا [آشپز و مقسم غذا در زندان قصر] قربونت، انقلاب پيروزه " (ص۹۲)، "خلق پيروز است"، "دشمن را خلع سلاح مي کنيم" (ص۹۲). اين چنين است تصويری که راوی از برداشت نيروهای چپ و مترقی از کار توده ای يا به بيان ديگر تفکر سياسی شان به ما ارائه مي دهد**. هر کسی که اندکی آگاهی از تاريخ جنبشهای سياسی معاصر داشته باشد، مي داند که نيروهای چپ و مترقی ايرانی (از جمله سازمان فدائيان خلق که بيشتر مورد نظر است)، در اشائهي مفاهيم سياسی مدرن که در تقابل با اشکال و مضامين سنتی شکل گرفته است، تا چه حد کوشا بوده و در نوسازی تفکر سياسی در ايران سهيم بوده اند. مفاهيمی چون حزب و سنديکا، هسته های سياسی ـ صنفی، شيوه های تبليغی نوين و غيره، اساساً مفاهيمی است مدرن و لائيک که در آن سهم نيروهای چپ بدون اغراق از هر نيروی اجتماعی ديگری بيشتر و پررنگتر است. اين مفاهيم اساساً در رابطه با مضمون خواستها و مطالبات روزمرهي سياسی اقشار مدرن جامعه و در تضاد و نفی مفاهيم سنتی که مفاهيمی است عموماً بسته و غيردمکراتيک، شکل گرفته است و بدين علت به آنها بايد به مثابهي ميراث و تکيه گاهی جهت رسيدن به جامعه ای باز و دموکراتيک نگاه کرد و آنها را در خدمت بيرون رفت از تنگناهای سياسی کنونی جامعهي ايران قرار داد. شايد زيانبارترين جنبهي اين نگاه نيهيليستی را بايد در همين نکته يافت. يعنی خارج کردن و کنار گذاشتن نيروهای چپ از صف نيروهای مترقی و پيشرفتهي جامعهي ايرانی و هم هويت کردن آن با نيروهای سنتی و واپسگرا، اما راوی آنچنان تحت تاثير مفهوم داد بيداد گرفتار آمده، که با به کارگيری و تکرار بيش از اندازهي باورها و ارزشهايی همچون "شهادت"، "ايثار"، "اسطوره"، "خودی و غيرخودی" (ص۲۵۶)، "خوشا به حالشان که شهيد شدند" (ص۳۹)، تظاهر به سينه زنی در شام غريبان و روزه در ماه رمضان (ص۱۰۶) و غيره که همگی آنها در اذهان عمومی مردم ايران بازتاب ايدئولوژی واپسگرای جمهوری اسلامی و پيام آور مرگ و سرکوب است، تلاش دارد نيروهای چپ و مترقی ايرانی را نزد افکار عمومی، و بالاخص نسل جوان، واپسگرا و بی اعتبار نشان دهد. البته اين نگاه به نقش و جايگاه نيروهای چپ در تحولات اجتماعي معاصر که مضمون آن گذار از يک جامعهي بسته و سنتی به جامعهای باز و مدرن می باشد، تازگی ندارد. رژيم استبدادی (سلطنتی) گذشته نيز همواره با طرح و تبليغ شعار "اتحاد ارتجاع سياه و سرخ" در مقابل "انقلاب سفيد" تلاش داشت نيروهای چپ را در افکار عمومی با نيروهای مذهبي واپسگرا و قشری هم هويت سازد. هر چند راوی ما همچنان به پروسه های توهم زدائی خود تا رسيدن و گذشتن به دنيايی آنسوی داد بيداد ادامه مي دهد، اما پرسوناژهای اين گروه (يک) که در جستجوی زندگی، او را تا لب پرتگاه بی بنيادی و بی معنائی همراهی می کنند، يکباره از ديدن اين خلاء به سرگيجه دچار مي شوند و هر يک با طرح سئوالی، ناباوری و ترديد خود را به ايده های راوی بيان مي دارد. مثلاً صديقه با اين سئوال مواجه مي شود: "امروز از خود مي پرسم اگر زنده می ماندند [منظور رفقای سابق اوست] در بارهي آندوره چه فکر می کردند و امروز منشاء چه دگرگونيهای فکری بودند" (ص ۱۷۲) يا رقيه مخالفت خود را چنين بيان می کند: "من امروز عميقتر از گذشته به ايده های عدالتخواهانهمان باور دارم" (ص ۳۲۲). و در جائی ديگر می گويد: "اما همهي اين جانباختگان... باور داشتند به اين که انسان حقوقی دارد و بايد برای به دست آوردن اين حقوق مبارزه کرد..." "... اين مقاومت احترام برانگيز است" (ص۳۲۱). عاطفه و طاهره نيز ترديدشان را با طرح سئوالاتي مشابه ابراز می دارند. بدين ترتيب اين پرسوناژها که در جستجوی زندگی به دنبال راوی به راه افتاده بودند، با ديدن سراب ظاهر شده در مقابلشان، از هر گونه ادامهي حرکت و همراهی با او سرباز می زنند و راوی برای رسيدن به معنای "راستين" زندگی به پرسوناژهای ديگری (گروه دو) متوسل مي شود. پرسوناژهای گروه دو: نيهيليست هاي راديکال و پرخاشگر فريده و فهيمه دو پرسوناژ اين گروه در واقعيت، همراهان وفادار راوی و قهرمانان اين پروسه های طولانی توهم زدائی از انديشه های رئاليستی هستند که ما را با مفهوم "زندگی" در آنسوی نيک و بد (داد بيداد) آشنا مي سازند. راوی از خلال روايت خاطرات آنان در زندان، سعی در القای تصوير زيرين در ذهن خواننده را دارد. اين دو پرسوناژ بر خلاف پرسوناژهای گروه يک که به لحاظ اجتماعی به "خانواده های نيمه مرفه" (ص۱۰۲) و نزديک به اقشار محروم جامعه مي باشند، به طبقات مرفه و اعيان متعلق اند و بالاخص از نظر فرهنگی و تربيتی، بر خلاف گروه يک که سنتی و واپسگرا معرفی شده اند، بسيار پيشرفته و اينديويدوآليست هستند. يکی (فريده)، از فرنگ آمده و هنرمند، و ديگری (فهيمه) ژورناليست و نويسنده، و برخلاف پرسوناژهای سابق هر دو بيگانه با سياست و ارزشهای مبارزاتی و اجتماعی دوران خود هستند و به طور تصادفی و کاملاً ناخواسته بازداشت شده و در جمع زندانيان بسر مي برند. هر دو بر خلاف گروه سابق که "زشت پسند" و "بدپوش" هستند، زيباپسند و خوشپوش می باشند (ص۲۵۴)، اگر آنها از تلاوت قرآن و تماشای "مراسم شام غريبان" لذت مي برند، اينها از موزيک کلاسيک، و تماشای فيلم "برادران مارکس". هر دو بر خلاف پرسوناژی قبلی "خوب مي خورند" و خوب مي خوابند و از تميزی لذت مي برند. اگر آنها همگی تحت تأثير مردان و پوششی برای آنها می باشند، اينها شخصيتهائی مستقل از مردان دارند. اگر آنها از تفکری جزمی، بسته و آمرانه برخوردارند، اينها تفکری باز و دموکراتيک و انعطاف پذير دارند، اگر پرسوناژهای گروه يک بی اعتنا به حقوق و آزادی فردی بوده و فقط نگران يکپارچگی جمع هستند، اينها خواهان حقوق و آزاديهای فردی و حذف مفهوم خودی و غيرخودی در زندگی جمعی می باشند (ص۲۵۶)، و در نهايت، اگر آنها در تلاش به قيد و بند کشيدن زندگی در قالب مفاهيم و قوانين هستند، اينها در حال پاره کردن اين قيد و بندها و آزاد کردن زندگی از هر گونه نظم و مفهومی می باشند. راوی ما از طريق خلق و ارائهي چنين تصويری فضای زندان را به دو قطب سياسی ـ اجتماعی و ايدئولوژيکی کاملاً متضاد و آشتی ناپذير تبديل کرده است که در يک قطب عشق و علاقه به زيبائی و زندگی يافت مي شود و در قطب ديگر عشق و علاقه به زشتی و مرگ. در ذهنيت او اين قطب بندی ايدئولوژيکی در داخل زندان، بازتاب صف بنديهای بزرگ اجتماعی و تاريخی در جنبش چپ و مترقيانهي آن دوران می باشد که يک قطب گرايشات واپسگرايانهي اقشار پائين و پيشامدرن جامعه و قطب ديگر گرايشات پيشرفتهي اقشار بالائی و مدرن را منعکس مي سازد. البته راوی ما برای به وجود آوردن چنين تابلوئی، از همان متدولوژی و وولگاريزه کردن ادبيات رئاليستی استفاده می کند. يعنی تهی ساختن مفاهيم رئاليستی از مضمون زندهي تاريخی ـ اجتماعی آن و تقليل آنها به دگمهائی بيگانه با زندگی و سپس تحميل ابزاری و مکانيکی آنها بر زندگی روزمره و آنگاه عموميت دادن آن به کل جنبش چپ و مترقيانهي ايران. فقط پس از پروسه های توهم زدائی و برملا کردن ماهيت سرکوبگرانهي مفاهيم رئاليستی و مارکسيستی و ارائهي چنين تابلوئی از پرسوناژهای گروه دو است که راوی موفق به گشودن روزنه ای به سوی زندگی و برون رفت از اين سيکل بسته و تکراری داد بيداد مي گردد. اين دو پرسوناژ در مطالبی تحت عنوان مفهوم "آزادی" و "اللـهُ اعلم" و به مثابة نتيجه گيری از اين سفر پرماجرا و طولانی خود، مفهوم زندگی در آنسوی داد بيداد را بيان مي دارند ما از ذکر مجدد اين نتيجه گيری که در صفحات گذشته آمده است پرهيز مي کنيم و توجه خود را بيشتر به مضمون ايدئولوژيکی اين تفکر نيهيليستی و بازتاب آن بر انديشهي سياسی آنان معطوف مي کنيم.
|