|
دادِ بي داد ، يا جست وجوی زندگی در آنسوی نيک و بد
|
|
|
حميد نعيمی
|
|
صفحه 3 از 5 تنهائی انسان، در اين نگاه، تنهائی پسيکولوژيکی وابسته به موقعيت خاص تاريخی ـ اجتماعی نيست، بلکه از ماهيت وجودی او نشأت مي گيرد و بيش از هر چيز بازتاب بی بنياد بودن زندگی و جهان هستی می باشد. در اين راستا هر چيزی (پرنسيب يا ايدهای) که بخواهد مانع ديدن اين بی معنائی و انعکاس عاطفی ـ احساسی آن در ذهنيت انسان بشود، از پيش همچون توهمی که به نيروئی سرکوبگر تبديل مي گردد، رد مي شود. بدون توجه به اين نگاه نهيليستی، که به مضمون و سمت و سو دهندهي تمامی روايتها تبديل شده است امکان فهم اين روايتها و چگونگی دِفرمه شدن و قلب واقعيات تاريخی ـ اجتماعی اين دوران (دههي چهل تا انقلاب) غير ممکن به نظر مي رسد. پرسوناژهای گروه يک يا نيهليستهاي دو دل و نيمه راه کليه پرسوناژهای اين گروه با نگاهی نيهيليستی به بازسازی خاطرات و تجربيات آن دوره پرداختهاند که مضمونی به جز توهم زدائی از ايده ها و باورهای دوران جوانی شان و رساندن خواننده به بيهوده و بی حاصل بودن مبارزات اجتماعی ندارد. درست به همين علت است که واقعيات تاريخی اين دوران به نحوی بارز و آشکار دفرمه شده و پرسوناژها از شاهدانی عينی و زنده به محملهايي برای بازگويي ايدئولوژی خاص راوی تبديل گشته اند. بدين دليل از نظر نويسندهي اين سطور، اين خاطرات قبل از اينکه به بازتاب واقعيات تاريخی ـ اجتماعی جنبشهای چپ و مترقی اين دوران کمک کرده باشد به انعکاس نگاه نيهيليستی راوی و بخشی از روشنفکران هم فکر او، بر آن دوران منجر شده است. تلاش ما در اين بررسی عمدتاً نشان دادن هستهي مرکزی اين تفکر و چگونگی بازتاب آن بر واقعيات اجتماعی اين دوران است. در اين روايتها راوی تلاش دارد از طريق بررسی يک رشته از ايده ها و مفاهيم ظاهراً کليدی و هدايت کنندهي پراتيک سياسی و روزمرهي زندانيان زن در اين دوران تاريخی، توجه خواننده را به بيگانگی اين مفاهيم با زندگی و بی بنياد بودن اين ايده ها که در نهايت در هالهای از "رمز و راز مذهبی گونه" و تاريکی مطلق فرو مي روند معطوف سازد. اين مفاهيم و باورها از "شهادت"، "ايثار" و "اسطوره" که بوی تند مرگ را به مشام مي رساند و در رابطهي مستقيم با مرگ شکل گرفته اند تا "خود سازی"، "انتقاد و انتقاد از خود"، "خودی و غير خودی" و غيره، همگی و همگی ماهيتی رازگونه و مذهبی داشته و به ستايش از "فلسفة مرگ" مي پردازند*. اما ببينيم که راوی چگونه اين پيشداوری و پيشفرضهای ايدئولوژيکی را از طريق اين روايتها به پيش مي برد. منباب مثال نگاه کنيد به "عاطفه" يکی از پرسوناژهای اين گروه و چگونگی اين پروسهي توهم زدائی از باورهای اين دوران تاريخی و رسيدن او به لبهي پرتگاه بی بنيادی و بی معنايی زندگی: عاطفه در بخش اوليهي خاطراتش تحت عنوان "امامزاده قاسم، آغاز زندگی چريکی" ما را در جريان مخفی شدن و سر در آوردنش از خانه های تيمی مي گذارد. او از طريق بازسازی اين مسير و سفر پر ماجرا از امامزاده قاسم تا سرای آذری تهران تلاش دارد به ما نشان بدهد که در هر گامی که به جلو بر مي داشته، چگونه گسست از زندگی و طنين دلهره آور آنرا تجربه کرده است و چگونه در خانهي تيمی با فضائی بيگانه با زندگی، با مسئله مرگ به صورت رو در رو و مستقيم مواجه شده است. او پس از توصيف خانهي تيمی و مقررات و ديسپلين حاکم بر آن، به روايت خود چنين ادامه مي دهد: "من هم مثل بقيه بايد دائم پيش خودم تمرين مي کردم که در کشتن يا کشته شدن هيچ ترديدی به خود راه ندهم". "ما باور داشتيم که خون ما اثر مي بخشد و به گفتة چه گوارا همچون "قطرة روغنی روی آب" سراسر جامعه را فرا مي گيرد. به اين باور رسيده بودم که بايد با صداقتی انقلابی در راه آرمانهايم جان بسپارم. ديگر به دنبال شهادت بودم نه به دنبال زندگی. به خودم می گفتم انقلاب لازم است پس بايد در راه انقلاب بکوشم... اما هيچ گاه اين سئوال برايم مطرح نشد که چرا انقلاب لازم است." (ص۳۳) عاطفه در توضيح اينکه چرا برای او اين سئوال طرح نمی گشت در چند سطر دورتر چنين مي گويد: "... همهي آن باورها و معيارها مقدس بودند. پذيرفته بودم که جلسات تصميم گيری در حد من نيست. بگذار در راه جامعهي آينده که همه حقوق برابر خواهند داشت جان بسپارم و با خونم راه رسيدن به آنرا هموار کنم رسيدن به مقصد برايم حتمی شده بود، گيرم که من نباشم". (ص۳۳) اين گفتمان ايدئولوژيکیِ کاملاً بسته و مطلق گرا، که در آن تمامی مفاهيم مارکسيستی و رئاليستی آن دوران از پايه ها و محتوای زندهي تاريخی ـ اجتماعی آن تهی گشته و تا سطح دگمهای مذهبی و غيرقابل تجربه و تغيير تقليل يافته است، بدون ارتباط با جهانبينی نيهيليستی راوی (مبنی بر بی مبنايی و غيرقابل شناخت بودن زندگی) غيرقابل فهم می باشد. هدف از اين همه تأکيد بر مقدس بودن باورها و معيارها "حتمی بودن" رسيدن به مقصد، عدم دخالت در تصميم گيريها، عدم توانايی مطلق در درک و تجربه کردن اين باورها و معيارها (مفاهيم و ارزشهای اجتماعی) و اين همه شوق و شور کورکورانه برای قربانی شدن و خون دادن در راه آنها، چيزی نيست به جز هم هويت سازی ادبيات مارکسيستی و رئاليستی با دگمهای مذهبی که پذيرش آنها تنها در گرو ايمانی کورکورانه می باشد. البته راوی در دنبالهي گفتمان خود، هنگامي که عاطفه جرأت سئوال کردن از خود را میيابد، با صراحت و روشنی ما را با هستهي مرکزی نگاه خود به زندگی و چگونگی بازتاب آن بر اين دوران تاريخی آشنا مي سازد: "... در اين تفکر [تفکر نيروهای چپ] رمز و راز مذهب گونهای نهفته بود که بر تمام احساسات و عواطفم غلبه مي کرد. همه چيز را، زندان و شکنجه را هم با همين طرز فکر تحمل کردم. با آرزوی انقلاب و استقرار جامعهای عادلانه، از طريق ايثار و شهادت". (ص۳۴) ملاحظه می کنيد، پرسوناژ ما زماني که قدرت سئوال کردن در پايه های فکری خود را میيابد چگونه يکباره مفاهيم بنيادين تفکرش فرو مي ريزد و متوجه می گردد که در پس اين مفاهيم هيچ چيز قابل اتکاء و اعتمادی وجود ندارد. هر آنچه هست تاريکی و ظلمت است که در هاله ای از راز و رمز مذهبی فرو رفته است. تغيير يافتن اين مفاهيم به اشباحی بيگانه با زندگی، در ذهنيت راوی ما تنها مربوط به اين دورهي تاريخی نيست. اصولاً هر انديشهي رئاليستی در جهانبينی او به توهمی بيگانه با زندگی تغيير ماهيت مي دهد. البته نويسنده در صفحات پاياني کتاب، اين مضمون و جهت واقعی انتقادات خود از اين دوران تاريخی را با روشنی کامل بيان مي کند. ما در صفحات قبل ديديم که راوی از زبان فريده چه تعريفی از زندگی ارائه مي دهد و آنرا در نهايت چگونه "موضوعی خصوصی" مي خواند و حدود و ثغور آنرا به "همين نزديکيها" و عمل زندهي روزمره محدود مي سازد و هر گونه فراتر رفتن از اين حدود و ثغور را "مفاهيمی انتزاعی" که "چيزی است دور" (يعنی دور از زندگی) و نه "موضوعی خصوصی" که "سر و ته آن معلوم نيست کجاست"، مترادف با توهماتی بيگانه با زندگی تلقی می کند. بنابراين فقط مفاهيم مارکسيستی و رئاليستی آن دوران نيست که به "چيزی دور" که سر و ته آن معلوم نيست کجاست" تغيير ماهيت مي دهند، بلکه در اين جهانبينی کليهي انديشه های رئاليستی به همان سرنوشت دچار مي شوند و به اشباحی "هراس انگيز" و "رنج آور" تبديل مي گردند. اين "خصوصی سازی" زندگی و محدود کردن آن "به همين نزديکيها" و نه کمی دورتر، که به دنيای اشباح متعلق است، قاعدتاً چيزی نيست به جز تجربهي زنده از لحظاتی فرّار و ناپايدار، فرمهای زمانی گسسته از گذشته (تاريخ) و آينده (چشم انداز) که حامل هيچ معنا و مضمونِی نيستند. اين پرنسيپها و ايده های اعلان شده از طرف راوی، جهانشمول و کلی است و هيچ ظرف زمانی و مکانی را نمی پذيرد. بيزاری و نااميدی از تلاش انسان برای شناخت و تغيير زندگی اجتماعی و پناه بردن او به "همين نزديکيها" و لحظات فرّار و ناپايدار، ناشی از حالت پسيکولوژيکی (روانی احساسی ـ عاطفی) روشنفکران بعد از هر شکست بزرگ اجتماعی سياسی نيست، بلکه از نظر راوی به موقعيت انسان در جهان هستی و درک انسان به مثابه موجودی تنها (غير اجتماعی و غير تاريخی) برمي گردد. با توجه به اين ديدگاه طبعاً خوانندگان نبايد انتظار تجزيه و تحليلی علمی از واقعيات و مفاهيم اجتماعی ـ تاريخی آن دوران، يعنی انتقاد، اصلاح يا رد آنها را در سايهي تجربيات اجتماعی داشته باشند. زيرا در جهانبينی راوی، جهان خارج از انسان فضائی است پر از راز و رمز که خرد و عقل بشری هرگز قادر به تجربه و بازتاب دادن آن در قالب و فرمهای راسيوناليستی نيست و تنها کار مثبت انسان، توهم زدائی و ويران سازی انديشه های رئاليستی و بيحاصل نشان دادن هر گونه تلاشی برای تغييری جدی در زندگی اجتماعی است.
|