|
دادِ بي داد ، يا جست وجوی زندگی در آنسوی نيک و بد
|
|
|
حميد نعيمی
|
|
صفحه 1 از 5 متن حاضر نقديست بر کتاب«دادی بيداد» - خاطراتِ نخستين زندانيان سياسی زن (۱۳۵۷ ـ ۱۳۵۰)- به کوشش ويدا حاجبی تبريزی.
هر چند شرايط اجتماعی و مسائل فکری جامعه امروز ايران با دوران ۱۳۵۷ ـ ۱۳۵۰ کاملاً متفاوت بوده و امروز جامعه ايرانی در مقابل چالشهايی بس بزرگ برای باز آفرينی مفاهيم و ارزشهای نوين اجتماعی قرار گرفته است، اما انجام اين مهم بدون در نظر گرفتن گذشته، بالاخص گذشتة نزديک جنبشهای اجتماعی و فکری ايران، بمثابة ميراث زندة تاريخی، غيرممکن به نظر مي رسد.
به همين علت هر گونه تلاشی در جهت باز يافتن و دسترسی به اين ميراث تاريخی، به ويژه برای نسل جوان که تجربة مستقيم و زنده ای از اين دوران (۱۳۵۷ ـ ۱۳۵۰) ندارد و در عين حال سهم مهمی در بازسازی و بازآفرينی فرهنگی و ايدئولوژيکی جامعة امروزی به عهدة اوست، بسيار با ارزش و درخور تحسين است. نقد حاضر در همين راستا (يعنی روشنتر شدن اين دوران تاريخی) بوده و حامل نکاتی است پيرامون متدولوژی و مفاهيم و مضامين ايدئولوژيکی طرح شده در اين روايتهای زندان. راوی يا راويان و رابطهي فرم و محتوا قبل از ورود به هر بحثی در باره کتاب "داد بيداد"، که ظاهراً خاطرات زندان تنی چند از فعالين سياسی زن مابين سالهای ۱۳۵۷ ـ ۱۳۵۰ می باشد، بايد نگاهی به متدولوژی به کار گرفته شده در رابطه با تدوين اين روايتها انداخت. به نظر ما، اين متدولوژی که بر اساس جدائی شکل و محتوی بنا شده، باعث سر در گمی خواننده در يافتن راوی روايتها مي گردد و در نتيجه او را از درک مضمون ايدئولوژيکی که به اين روايتها انسجام و يکپارچگی می بخشد، باز مي دارد. ظاهراً اين شکل، گويا برای خود "جمع آوری" کنندهي خاطرات زندان نيز سئوال برانگيخته که در نهايت راوی اين روايتها کيست؟ خود اوست يا هر يک از اين "راويان"، آيا خوانندهي اين اثر، در زير نام کوچک و بی شهرت، "راويان" اين روايتها را جستجو میکند، يا آنها را پرسوناژهای خلق شده از طرف "گرد آورندهي خاطرات" می بيند که محملهائی هستند برای بازگو کردن ايدهها و استنباطات او از اين دوران تاريخی ۱۳۵۷ - ۱۳۵۰. به عنوان مثال گردآورندهي خاطرات زندان از يک طرف با انتخاب "روايت من" به مثابهي مقدمهي کتاب و گفتن اين که "... مسئوليت ساخت و پرداخت و سبک بيان روايتها با هر عيبی که دارند از آن من است" (ص۱۳)، خود را به عنوان راوی روايتها معرفی میکند. اما از طرف ديگر با ذکر اين نکته که "محتوا و مضمون روايت متعلق به خود راويست (اسامی کوچک همبندان او) کسانی که با من گفتگوئی مستقيم داشته اند، در پايان کار مضمون مطالب خودشان را کتبا" تائيد کرده اند" (ص۱۳)، گردآورنده، هر روايتی را به اسامی کوچک ذکر شده نسبت می دهد و بدين ترتيب خود و خواننده را با مشکلی لاينحل در مورد راوی مواجه مي سازد. جدا کردن فرم از محتوای روايتها بالاخص با در نظر گرفتن اينکه تمامی آنها با زبانی کاملاً احساسي ـ عاطفی نوشته شده غير ممکن به نظر می رسد. حتی اگر "در پايان کار (راويان) مضمون مطالب خودشان را کتباً تاييد کرده" باشند. "گرد آورندهي خاطرات" در جائی ديگر در بارهي اين تقسيم کار و نحوهي نگارش اين خاطرات مي گويد:" هيچ يک از راويان پيش از گفتگو و ضبط مطالب مربوط به خودش، از محتوای ساير روايات اطلاعی نداشته است و به همين علت برخی موضوعات و ماجراها تکراری هستند. تنها نگاه متفاوت است "(ص۱۴)، اما کمی دورتر خود را بار ديگر راوی واقعی ميخواند: "سرانجام که اين روايتهای بزرگ و کوچک چهل تکهای رنگارنگ است که هر تکه ارزش و جايگاه ويژهي خود دارد. اما تنها بخشی از واقعيت زندان را از نگاه راوی نشان مي دهد. با در کنار هم گذاشتن همهي آنهاست که مي توان تصوير يکپارچه تری از واقعيتهای نخستين زندان زنان سياسی به دست آورد" (ص۱۴). اما سؤال در اينجاست که چگونه اين روايتها که هر يک جدا از "ديگری" و بدون اطلاع راويان از ساير روايتها جمع آوری شده است با کنار هم قرار دادن آنها، يکباره به تصوير يکپارچهای از واقعيتهای زندان تبديل مي شود. بديهيست که اين چهل تکه های رنگارنگ نه به طور خود بخودی بلکه با دخالت عاملی فعال و آگاه که کسی جز گرد آورندهي خاطرات نمي باشد به يکپارچکی رسيده است و فقط در ذهنيت و نحوهي نگاه او به زندگی است که اين گفتگوها به چنين يکپارچگی و معنائی مي رسند. شايد علت عدم ذکر شهرت "راويان" و بسنده کردن "گرد آورنده" به نام کوچک آنها را نيز در رابطه با همين تناقض ناشی از تقسيم کار بين فرم و محتوا و يافتن راهی بينابينی برای حل آن، بايد جستجو کرد. زيرا از يک طرف اين نامها بمثابهي راويان محتوای اين خاطرات معرفی مي گردند و از طرف ديگر، ساخت و پرداخت و معنا دادن به آنها را "جمع آورندهي خاطرات" به عهده ميگيرد. اما هيچکس شايد به اندازهي "گردآورنده خاطرات زندان" نداند که اين تناقص غيرقابل حل است و در حقيقت حل آن در گرو پذيرش جدائی ناپذير بودن فرم و محتوای روايتها و پذيرش "راويان" بمثابهي پرسونازهای خلق شده از جانب خود اوست. به نظر مي رسد عدم اين پذيرش و اصرار در به کارگيری اين متدولوژی را بايستی نتيجة وسواس نويسنده در رابطه با مستند نشان دادن و اعتبار بخشيدن به برداشتها و استنباطات او از اين دوران تاريخی دانست. به خصوص با توجه به اينکه بخشی از "راويان" از فعالين اوليهي سازمانهای چپ آن دوران بودهاند. بنابراين ما در اين بررسی از کلمهي راوی به عنوان گردآورندهي خاطرات زندان استفاده نموده و راويان را پرسوناژهای خلق شده از طرف او مي ناميم. چگونگی شکل گيری ايدة "داد بيداد" عنوان کتاب بيش از هر چيز ايدهي اصلی و هدايت کنندهي راوی اين خاطرات را بازگو مي کند. طبق گفتهي راوی، نطفهي اين ايده بعد از خروجش از اطاق شکنجه و در اولين برخورد او با زندانيان سياسی در زندان قصر و از عکس العمل آنها شکل می گيرد: "به خود می گفتم [بعد از شکنجه به وسيلهي ساواک] همين که پايم به بيرون برسد ماجرا را [شکنجه] می نويسم و دستگاه ساواک را افشا مي کنم که مأمورهای خود را به حيوانهای درندهي دست آموز تبديل کرده است" (ص۹). راوی چند سطر بعد مي گويد چگونه با تلاش خود موفق به ايجاد رابطه ای احترام آميز و مؤدبانهي متقابل با حسينی شده است و چگونه از خلال درد دلهائی که حسينی برايش مي کرده، او را موجودی قربانی شده و ترحم انگيز يافته و احساس دلسوزانهای نسبت به او پيدا کرده است: "هيچوقت بدون در زدن وارد اطاقم نشد و به مرور سر درد دلش با من باز شد و مي گفت که شبها نمی تواند بخوابد. مشت مشت قرص مي خورد. يکبار هم ساق پايش را به من نشان داد که ورم داشت با لکه های سرخ و کبودی شبيه به پاهای زندانيانی که شلاق مي زد. دلم برايش سوخت" (ص۹). راوی در ادامهي روايت خود می گويد: "به زندان قصر که منتقل شدم روزی با دوستان نزديک هم بندم از احساس دلسوزيم نسبت به حسينی گفتم با چنان واکنشی منفی روبرو شدم که حرفم را فرو خوردم. ميزان نفرت آنها از حسينی برايم شگفت انگيز بود"(ص۱۰). بازتاب اين عکس العمل همبندانش نسبت به احساس او به حسينی شکنجهگر، آنچنان شوک سنگينی به او وارد کرده که ناگهان او را متوجه میکند که ديدگاهش نسبت به زندگی با ديدگاه ساير زندانيان چقدر متفاوت است. درست از اين لحظه به بعد است که کنکاش در يافتن ريشههای اين تفاوت برخورد عاطفی ـ احساسی با حسينی به مشغلهي، اصلی و سمت دهندهي فعاليتهای فکری راوی تبديل مي شود: "به مرور متوجه شدم که زندان را فقط با افشای زندانبانان نمي توان توضيح داد. شروع کردم به يادداشت برداشتن از زندگی روزمره، از روابط و از تفريحات و شاديها... جان کلام اينکه رفته رفته متوجه شدم که زندان و يا بند ما زنان سياسی بازتابی است از واقعيتهای جامعه، منتهی به شکل شديدتر، پر رنگتر. هر يک از ما متأثر از همان فرهنگ، طرز تفکر و نگاهی بوديم که در خانواده و محيط زندگيمان به ما منتقل شده بود" (ص۹ – ۱۰). اگر زندگی حسينی و درد دلهايش به صورت اولين شوک بيدار کننده است که به همسان بودن شکنجه شده و شکنجه گر در ذهنيت او مي انجامد، مرگ حسينی نيز به تأثير و تثبيت بيشتر اين ايده کمک مي کند: "در تب و تاب انقلاب، فکر نوشتن در بارهي زندان از سرم افتاد. فقط در ارديبهشت ۵۸ در روزنامه ها خواندم که حسينی با اسلحه خودش را کشته. چند روزی دوباره به فکر زندان افتادم. حسينی تنها ساواکی بود که هنگام دستگيری خود کشی کرده بود" (ص۱۰). بنابراين اگر حسينی در زندگی روزمره اش در زندان اوين و کميته همانند "زندانيان شکنجه شده" مي باشد، مرگش هم، از نظر راوی، شبيه انقلابيون، به شيوهای قهرمانانه صورت ميگيرد. اين شباهت شگفت آور حسينی با زندانيان سياسی، اين شباهت باورنکردنی "گرگ و ميش" که در ذهنيت راوی تا به همسانی کامل آنها به پيش مي رود، در حقيقت به خمير مايهي "داد بيداد" و جوهرهي جهانبينی راوی تبديل مي شود. تمامی روايتها حول و حوش سير تکامل اين تجربهي اوليهي راوی و يا به عبارت ديگر اثبات بيهوده و عبث بودن مبارزات آزاديخواهانه و عدالت خواهانهي اجتماعی است. درست در همين راستاست که راوی در هر روايتی با پيگيری و وسواس خاصی سعی دارد از طريق توصيف فضای کلی زندان و پراتيک روزمرهي زندانيان نقبی به دنيای ايده ها و مفاهيم ايدئولوژيکی آن دوران زده و سپس با نقد و بررسی اين ايده ها و آشکار ساختن ماهيت آنها به اثبات مضمون ايدئولوژيکی تجربة اوليه خود بپردازد.
|